بخش ۲۶ - تمامی سخن
ای گمره دل ز دست دادهدر دام غم بلا فتاده
بس دل که زبون شدهست ازین غمبس دیده که خون شدهست ازین غم
بیهوده به خون خود چه کوشیوین زهر هلاهل از چه نوشی
آتش چه زنی به خرمن خویشکس چون تو مباد دشمن خویش
جز درد دل و غمت چه حاصلزین فکر کج و خیال باطل
با شاه گدا نگشت همدوشبا سرو گیا نشد همآغوش
هست آرزوی توای مهوساندیشۀ گنج و مرد مفلس
عنقا نشود به هر بهانهبا زاغ و زغن همآشیانه
دور است ز راه آشناییطاووس و سرای روستایی
با دانۀ در و عقد گوهرخرمهره کجا شود برابر
تو چون مگسی و ما هماییمآیا تو کجا و ما کجاییم
هرچند پی وصال پوییهرچند نوید وصل جویی
هرگز نرسد نویدی از ماتهیهات ازین امید هیهات