گنج

شمارهٔ ۴ - دراحوال خود گوید

۵۰ بیت
سوزد این طالعی که من دارمنفرت از عمر خویشتن دارم
کاش تا روز حشر شب می بودروز اگر این بود که من دارم
فلک از بسکه کین به من داردعجبا از این که پیرهن دارم
خودندانم که پیرهن در بریا به تن مرده سان کفن دارم
تیر وتیغ بلای دوران راهدف ازجان سپر ز تن دارم
زندگی را به جای چارارکاندرد ورنج وغم و محن دارم
فی المثل زلف دلبران شده امبسکه پیچ وخم وشکن دارم
ز آتش غم بسوختم وز اشکجای در سیل موج زن دارم
من سلیمانم وز گردش دهرچشم بر دست اهرمن دارم
آصفی کوکه چاره جو گرددچاره درد من از اوگردد
سوز درمغز استخوان دارمچه عجب آتشی به جان دارم
من نه روئین تنم نه رستم زالاز چه هر هفته هفتخوان دارم
چه شکایت کنم ز دشمن وبختنه غم از این نه باک از آن دارم
سستی از بخت وسختی از دشمنهر چه دارم ز آسمان دارم
زعفران خنده آورد گویندلانسلم که امتحان دارم
من نه تصدیق این کلام کنممن نه باور به این بیان دارم
پس چرا چشم من همی گریدمن که رخ همچوزعفران دارم
لاله گویند نیز بی ثمر استهم ازاین گفته سرگران دارم
پس چرا من ثمر ز لاله چشماشک مانند ارغوان دارم
شد کنارم چو جویبار از اشکدامنم رشک لاله زار از اشک
دوش پروانه ای رسید از درپیشتر زآنکه شب رسد به سحر
خویشتن را بهشعله بی پرواآنچنان زد که باد بر آذر
سوخت او را پر وطپان گردیدچون دل دزد شحنه دیده به بر
می شنیدم به گوش هوش از اوکه مرا سوختن بود در خور
شمع در حیرتم چرا سوزداوکجا شد ز عشق دوست خبر
اوجماد است و بی خبر از عشقعشق را جا بود برجانور
شمع بشنید و ریخت اشک وبگفتتو ندانی رموز عشق مگر
هر چه موجود گشت گشت ازعشقعشق دارد به هر وجودمقر
آتش عشق اگر تو را پر سوختمرمرا بین که سوخت پا تا سر
شمع سر تا به پا بسوزد تنبی خبر زاین که چون بسوزم من
همه شب از غروب تا به سحرمنم وشمع واشک وخون جگر
شمع هی اشک ریزد ومن خوناوبهرخن من به حجره سرتاسر
ز آتش عشق یار وهجر نگارمن همی سوزم از دل اواز سر
منم وشمع وشمع ومن لاغیراوبه من یار ومن بدویاور
او نشنید به پهلویم چو طبیبمن چو بیماری افتمش دربر
اومرا نورچشم باشد ومنهستم او را رفیق جان پرور
من زرخ اشک اونمایم پاکتا نیارد کمی به نور بصر
او هم از پرتو تجلی دوستروشنی می دهد مرا به نظر
هر دوگریان وهر دوسوزانیمتا کندخنده صبحدم به سحر
شمع ومن هر دو زآن همی سوزیمتا مگر عاشقی بیاموزیم
گر فریدون به فر وجاه شویباید آخر به دخمه گاه شوی
سازی آئینه گر چو اسکندرکه چو آئینه پیش آه شوی
مات گردی وزرد رخ آخرگر به شطرنج عمر شاه شوی
درخسوف ممات خواهی شدگر به چرخ حیات ماه شوی
گر به قد همچو تیری از پیریچون کمان بی گمان دو تاه شوی
داری از فربهی تن ار چون کوهآخر از لاغری چو کاه شوی
چون کفن پیرهن شود ناچارچه پی شال یا کلاه شوی
آبروی دوکون اگر جوئیبایدت کم ز خاک راه شوی
کی چو یوسف شوی عزیز به مصرتا نه شاکر به قعر چاه شوی
صبر کن پیشه چون بلنداقبالشکر باید نمود درهمه حال