بخش ۴۴ - حکایت
یکی روز و شب مست بود از مدامچنین بود تا عمر او شد تمام
رفیقان نهادند او را به قبربر احوال او جمله گریان چو ابر
کز اعمال او چون شود کار اوکه درگور گردد مددکار او
یکی از رفیقان به بالین ویسوی قبر شد بهر تلقین وی
بگفتش کنند آنچه از تو سؤالمبادا شوی مضطرب حال و لال
به پاسخ بگو با دو صد خوشدلیعلی علی علی علی
همان شب بیامد به خواب رفیقز شادی رخش سرختر از عقیق
بگفتش چه شد کار و بارت بگوبگفتا که شد کار و بارم نکو
چوگفتم علی جای من شد بهشتعذابی ندیدم ز اعمال زشت
به هر کس به هر حال و هر جا بلیکس ار دادرس هست باشد علی
شها دادرس نیست غیر از تو کسبه داد من بینوا هم برس