گنج

بخش ۸ - رفتن بلبل به گلشن برای دیدن گل

۱۱ بیت
چو آشفته بلبل شد از گل خبرکه در باغ بنشسته با کر و فر
روان بی تأمل سوی باغ شدولی با دلی پرغم و داغ شد
که از روی گل سخت شرمنده بودچو درهجر اوتا کنون زنده بود
نظر کرد بلبل چو بر روی گلچو شدسرخوش ومست از بوی گل
دلش ز آتش عشق درجوش شدبه پای گل افتاد وبیهوش شد
چو بعد از زمانی بهوش آمداوبه گل گفت ای یار پاکیزه رو
مرا دیده روشن به دیدار توستصفای گلستان ز رخسار توست
کجا بودی ای مرهم ریش منقرار دل پر ز تشویش من
کجا بودی ای راحت جان منکه گلزار شد بی تو زندان من
بلی همچو زندان بود گلستاناگر گلعذاری نباشد در آن
خوشا آنکه فارغ شد از درد هجرز رخسار او پاک شد گرد هجر