بخش ۱۰ - گفتگوی گل با بلبل
گل از بلبل از بس که در خنده شدز خود بلبل زار شرمنده شد
به بلبل بگفت ار به من عاشقیاگر من چو عذار تو چون وامقی
نمردی چرا در فراق از غممکه تا زنده گردی کنون از دمم
مگر عاشقی کاری آسان بودبلای دل و آفت جان بود
بسا کس که در عاشقی مرده اندبسی آرزوها به گل برده اند
توکی همچو عشاق دلخسته ایبه تهمت به خود عشق را بسته ای
اگر عاشقی کو ادب های توچه شد یا رب نیم شب های تو
بودعاشق اندر بر دوست لالشود محو جانان به بزم وصال
تو بس گفتگو پیش من می کنیتو آشوب ها در چمن می کنی
رو از عاشقی دم مزن پیش مننمک پاش کم باش بر ریش من
بشو ساکت اندر برمن دمیکه تا گویم از وصف عاشق کمی