گنج

شمارهٔ ۵۱۵

۷ بیت
من به پیش خویش می پنداشتم یارم توئیآزمایش کردمت یارم نیی بارم توئی
کرده ای روز مرا صد باره از شب تیره ترخود غلط می گفتمت شمع شب تارم توئی
هر چه می خواهی به آزار دل من سعی کننیستم آزرده خاطر چون دل آزارم توئی
غم ندارم ز اینکه چشمانت مرا بیمار کردشادم از بیماری خود چون پرستارم توئی
من نپندارم که هجران چیست در وصلم مدامکآنچه روز و شب همی اندر نظر دارم توئی
از خدا خواهم همی شبها که گردد زودصبحزآنکه چون طالع شودخورشید پندارم توئی
هیچ می دانی بلنداقبال گشتم در چه روزدر همان روزی که گفتی عاشق زارم توئی