شمارهٔ ۴۹۶
گفتی از چیست که شیرین سخنیای صنم بسکه توشیرین دهنی
وصف لعل شکرین تو مراشهره کرده است به شیرین سخنی
پیش زلفت ندهد بوبه مشامعنبر اشهب ومشک ختنی
گوبه چشمت نکند فتنه بپاگوبه زلفت نکند راهزنی
که شوداگه اگر شهزادهکه چنین فتنه هر انجمنی
گردن زلف تو راخواهد زدبهتر است اینکه خوداورا بزنی
تا ببنیم به چشمت چه کندمختصر گویمت اندر محنی
نه چه گفتم که اگر شهزادهبیندت با همه صاحب فطنی
می کند چشم تو را تیر اندازدهدت منصب ضیغم فکنی
با همه اهرمنی زلف تو رامی دهد قرب اویس قرنی
با همه راهزنی می دهدشدر سپه داری خودمؤتمنی
پیشت آید چو بلنداقبالتمکن آن روز به او ما ومنی