شمارهٔ ۴۱۲
در شاه نشین دل من یار نشستهنوری است فروزنده که در نار نشسته
آن تازه گل آمد به کفم عاقبت الامرغم نیست به دست من اگر خار نشسته
گفتا چو شوم مست دهم یکدو سه بوستشب و رفت وسحر آمد وهشیار نشسته
مسکین دلم امروز چه دیده است که امشبچون غمزدگان روی به دیوار نشسته
نالان برچشمش مشو ای دل که ننالدهر کس به عیادت بر بیمار نشسته
زاهدکه ز می توبه همی داد بدیدممی خورده ودرخانه خمار نشسته
حیران گلاب وگلم از بهر چه گردیدآن پرده نشین این سر بازار نشسته
در عاشقی اقبال بلند است کسی راکو داده دل و در بر دلدار نشسته