شمارهٔ ۴۰۵
آری اگر ای بادز دلبر خبری کوداری اگر این تیره شب از پی سحری کو
جانم به لب از حسرت وعمرم به سرآمدای نخل امید ار دهی آخر ثمری کو
تا زر کنداز گوشه چشمی مس ما راجویا ز که گردیم که صاحب نظری کو
گویند که چون سروبودقامت جانانطالع به سر سرو فروزان قمری کو
ماه تو پری باشد و باب تو فرشتهور نیست چنین چون تو به عالم بشری کو
من چون برم ازدست سر زلف تو دل راچون زلف تو تیره دلی تیره دلی وخیره سری کو
در خیل بتان چون تو جفاجوئی اگر هستدر حلقه عشاق چومن خون جگری کو
اقبال بلنداست ز عشق تو مرا لیکدرحلقه زلفت ز من آشفته تری کو