شمارهٔ ۳۷۲
شد ز آب چشمه چشم جویم روان به دامنکان سرو قد کند جا شاید به دامن من
از خلق می شنیدم ز آهن پری گریزددیدم بتی پری رو کو راست دل ز آهن
ز ابروکشیده شمشیر چون چشم او به رویشز آنرو ز زلف پرچین برتن نموده جوشن
گفتی ز من چه خواهی یک بوسه از دولعلتکور از خدا نخواهد غیر از دوچشم روشن
زلفت ز بس پریشان گردیده پیش لعلتاز بهر وام گویا کج کرده است گردون
کم کن به میل اغیار آزارم ای دل آزاربشنونصیحت دوست کم رو به حرف دشمن
گرچه بلنداقبال شد شهره در فصاحتلیکن به وصف رویت گردیده است الکن