شمارهٔ ۳۷۰
گفت یار ار عاشقی از سوختن پروانکنگفتمش در پیش شمع رخ مرا پروانه کن
گفت دارم زلف چون زنجیر و روی چون پریگفتمش پس چهره بنما ومرا دیوانه کن
گفت خالم دانه است وطره ام دام بلاگفتم اورامبتلای دامم از آن دانه کن
گفت می نوشی که تا بدهم تو را گفتم بلیگردش چشمت خمارم کرده در پیمانه کن
گفت چون شد دل تورا گفتم ندارم زوخبرگفت شد آشفته در زلفم سراغ از شانه کن
چون بلنداقبال گفتا قابل تعمیر شوگفتمش چون او مرا هم سر به سر ویرانه کن