شمارهٔ ۳۵۴
ما ز گیسوی پریشانی تو آشفته تریمزخیال لب چون لعل تو خونین جگریم
نه ز خاکیم ونه از آب ونه از آتش وبادآدمی شکل ولیکن نه ز جنس بشریم
آگه از عالم اسرار وخبر ازهمه کارلیک افتاده چومستان وز خودبی خبریم
گنج قارون بر ما هست تلی خاکسترکه ز اشک ورخ خودمعدن زروگهریم
تلخ کامیم به کام همه هستیم چو زهرپای تا سر همه شوریم ولی نیشکریم
دل ما دیده بسی دلبر وآمد برتولوحش الله که چه صافی دل وصاحب نظریم
همه گفتیم ولی ذکر بلند اقبال استما چه نیکی طلبیم از توکه از بد بتریم