شمارهٔ ۲۸۸
داده شه فرمان که مستان را نمایند احترامشد خبر گویا ز چشم مست آن ماه تمام
روز نوروز و شب یلداست چهر و زلف اوکس ندارد یاد با هم هیچ سال این صبح وشام
هر سیه بختی زند تهمت به چرخ نیلگوننیلگون بخت من است از آن خط فیروزه فام
ماه بودی چون رخت گر ماه را بودی دو زلفسرو گشتی چون قدت گر سرو را بودی خرام
ماه تابان است اگر آرد رخت نایب منابسرو بستان است اگر دارد قدت قائم مقام
از خط و خال و رخ و زلف و لب و ابرو و چشمبردی از من دل ندانم بردی اما با کدام
کرده ام پیدا دل گم گشته را در زلف توزآنکه گاهی بینمش چون دال و گاهی شکل لام
سازگار اندر مزاج ناخوش او نیست عشقگر کسی از شوق عشق دوست باشد تلخ کام
ساقیا از باده مستم کن چو چشم مست دوستخم خم آور می کفایت می دهد کی جام جام
زاهدان گویند می باشد حرام و می منوشمی اگر باشد به دست وی حلال است این حرام
بختم از مویت سیه تر بود و روزم تیره ترشد بلنداقبال نامم تا تو را گشتم غلام