شمارهٔ ۱۰۱
از بی وفایی یار دارم بسی شکایتکومحرمی که گویم در پیش او حکایت
ای یار بر من زار رحم ورعایتی کنکز شاه بر رعیت لازم بود رعایت
گفتم به دل میسر گردد وصال دلبرگفتا بلی نماید طالع اگر حمایت
گمراه وخوار وزاریم حیران و بی قراریمیا هادی المضلین ما را بکن هدایت
ای ساقی ار دهی می خم رانمای ساغرکاین باده ها به مستی ندهد به ما کفایت
از یار ناامیدیم از عارفی شنیدیم« یارب مباد کس رامخدوم بی عنایت»
گفتی که تا چه حد است عشق بلنداقبالچون حسن یار نبود در عشق او نهایت