شمارهٔ ۳۱
هیچ وفایی ز روزگار ندیدمهیچ میی خالی از خمار ندیدم
چیده ام از باغ روزگار بسی گللیک بجز در میانِ خار ندیدم
جُرعه راحت که خورد تا پس از آن من؟بر سر خاکش چو جَرعه، خوار ندیدم
از خُم ایام کاولش همه دُردستشربتی از عیش خوشگوار ندیدم
راحت دل گفته اند هست درین عهداین همه گفتند و هیچ بار ندیدم
همنفسان رفته اند و در غم ایشانراحتی از هیچ غمگسار ندیدم
بس که شمردم شمار عمر به صد دستیک نفس خوش در آن شمار ندیدم
دم نزدم با کسی به وصل که در پیبر دل خویش از فراق بار ندیدم
فرقت اگر فی المثل چو بحر محیط استتا منم، آن بحر را کنار ندیدم
لذت ایام من به صد نرسد لیکغصه ایام کم از هزار ندیدم
نه من تنها ز روزگار دل آشوبکار طرب نیک برقرار ندیدم
تا منم اندر زمانه هیچ کسی راشادی و راحت ز روزگار ندیدم
عیش بهارست و بی خزان به جهان درهیچ نسیمی ز نو بهار ندیدم
جمله بدیدم سرای عمر و لیکنهیچ بنا در وی استوار ندیدم
کار کسی، راست بر مراد دل اودر خم نه سقف زرنگار ندیدم
عاقبة الامر تکیه گاه سلامتبهتر از الطاف کردگار ندیدم