شمارهٔ ۲۸
نیک رنجورم ز رنج آتشافشان فراقسخت خاطرخستهام از دست دستان فراق
نیست روزی تا ز فرقت بر دل ما نیست غمآنچ ما را هست بر دل باد بر جان فراق
درد بیدرمان فراق آمد وزین معلوم نیستهیچ صاحب درد را فی الجمله درمان فراق
خلق سرگردان بود چون گوی تا دور فلکگوی غم باشد درافگنده به میدان فراق
نیست شفقت با فراق البته گویی ز آسمانآیت شفقت نیامد هیچ در شان فراق
میزبانی بس ترش روی آمد الحق زانکه نیستلقمهای جز استخوان غصه بر خوان فراق
نیکبخت و روزبه آن کس بوَد کز آسمانبر نیاید نام او روزی ز دیوان فراق
اتفاق است اینک گر صد ره بجویند از قیاسگوهری بیرون نیاید جز غم از کان فراق
یارب آخر چند خواهد کرد جور روزگاربر دل خلق جهان این تیرباران فراق؟
کی بود گویی که بینم من ز دوران فلک؟چون فراغت از جهان گم گشته دوران فراق
نقدهای عیش را یک یک جدا بر سختهامکمتر از کم باز میخواند به دیوان فراق