گنج

شمارهٔ ۳۷

الا یا ساکن الدار رأیت الثلج فی الدارفاوقد بیننا جمرین من خمر و من نار
جهان از برف پر کافور قیصوریست پنداریبیاور باده روشن که شد روی هوا تاری
ادر کأسین من لحظ و من مکنون خمارققلبی صار مسلوبا باکراه و اجبار
نه به زین موسمی باشد ز بهر عیش و میخوارینه سلطان ارسلان دارد نظیری در جهانداری