شمارهٔ ۸۱
خداوند من صارم الدین که طبعتنشد قابل هیچ زرق و فسوسی
تواضع کنانند در پیش قدرتچو ایام تندی چو گردون شموسی
به یاد جهان پهلوان ده حدیثمکه هستم ز احسانش رحمت بیوسی
بگویش ز چون من ضعیفی ترا چه؟چه زحمت فلک را ز آوای کوسی؟
ز من بد نخیزد که شاهی نیایدز چتر غرابی و تاج خروسی
من آن گاوم ای شیر دل نیک دانیکه هر جا که باشم بیابم سپوسی
من از خاک پای تو سر بر نتابمورم سر ببری به دست محبوسی
دو چیزست از انعام شاهم توقعنه زرق است در هر دو، نی چاپلوسی
اگر خشم باقی بود پای بندیو گر عفو ممکن بود دست بوسی