گنج

شمارهٔ ۵۹

به جان آفرینی که نزد جلالشثناهای بی حد و احصا فرستم
شب تیره چون صبح صادق بر اونفس های خاموش گویا فرستم
که من بنده چون دیده دلتنگ باشماگر جان به صدر تو تنها فرستم
مرا مرغ جان از خوشی پر فشاندچو من دانه دل به دانا فرستم
ولیکن نخواهم که این شعر کژ مژبدان حضرت شعری آسا فرستم
من از طوطیان فصاحت که باشم؟که منقار زاغی به عنقا فرستم
ز طورم گرانجان تر ار ژاژ طیانبه تحفه بر پور سینا فرستم
سپاهان و شعر من آخر نه کورمکه سرمه سوی چشم حورا فرستم
نه طرفه است اگر ثور مقلوب خوانمچو ظرفی شکسته به جوزا فرستم
نه چون سایه در خاک باید نشستنکه ذره به خورشید والا فرستم
نه چون کوهم افسرده چون مست خفتهکه یک جرعه ای سوی دریا فرستم
نه زراق باشم که چون ره نشینانهمی شاف اخضر به زرقا فرستم
ز خر بترم حاش لله وحدهاگر آب جو زی مسیحا فرستم
سخن نیک خواهی من اینجا ندارموزین بد نیارم که آنجا فرستم
یکی چاره مانده ست با عجز خاطرکه هم شعر تو سوی تو وا فرستم
سخن راست چون ماه نو کژ نمایدهر آنگه کزین طبع شیدا فرستم