گنج

شمارهٔ ۳۹

به جان آفرینی که ابر بهاریبه تسبیح و تهلیل او می خروشد
به وقت سحر بلبل از جام لالهمی روشن الا به یادش ننوشد
کسی را که دل چون کمان نیست داندکه با تیر تقدیر او کس نکوشد
که هر لحظه بی خدمت بارگاهتمجیر از تف دل بر آتش بجوشد
ولیکن درین راه عذری است او راکه آن عذر بر رأی عالی نپوشد