گنج

بخش ۴۰ - قصیدهٔ دوم اسکافی

۳۶ بیت
صد هزار آفرینِ ربِّ علیم‌باد برابرِ رحمت ابراهیم‌
آفتابِ ملوکِ هفت اقلیم‌که بدو نوشد این جلالِ قدیم‌
از پی خرّمیِ باغِ ثناباز بارانِ جود گشت مقیم‌
عندلیبِ‌ هنر بباغ آمدو آمد از بوستانِ فخر نسیم‌
گرچه از گشتِ روزگارِ جهان‌در صدف دیر ماند دُرِّ یتیم‌
شکر و منّت خدای را کاخرآن همه حالِ صعب‌ گشت سلیم‌
ز آسمانِ هنر درآمد جم‌باز شد لوک‌ و لنگ دیوِ رجیم‌
شیر دندان نمود و پنجه گشادخویشتن گاوِ فتنه کرد سقیم‌
چه کند کار جادویِ فرعون‌؟کاژدهائی شد این عصایِ کلیم‌
هر که دانست مر سلیمان راتختِ بلقیس‌ را نخواند عظیم‌
داند از کردگار کار، که شاه‌نکند اعتقاد بر تقویم‌
ره نیابد بدو پشیمانی‌زانکه باشد بوقتِ خشم حلیم‌
دارد از رأیِ خوبِ خویش وزیردارد از خویِ نیکِ خویش ندیم‌
ملکا، خسروا، خداوندایک سخن گویمت چو دُرِّ نظیم‌
پادشه را فتوح‌ کم نایدچون زند لهو را میان بدونیم‌
کار خواهی بکامِ دل بادت‌صبر کن بر هوایِ دل‌ تقدیم‌
هر کرا وقتِ آن بود که کندمادرِ مملکت ز شیر فطیم‌
خویشتن دارد او دو هفته نگاه‌هم بر آنسان که از غریم غریم‌
تا نکردند در بن چه سخت‌پاک نامد ز آب هیچ ادیم‌
باز شطرنجِ ملک با دو سه تن‌بدو چشم و دو رنگ بی‌تعلیم‌
تا چه بازی کند نخست حریف‌تا چه دارد زمانه زیرِ گلیم‌
تیغ برگیر و می ز دست بنه‌گر شنیدی که هست ملک عقیم‌
با قلم چونکه تیغ یار کنی‌در نمانی ز مُلکِ‌ هفت اقلیم‌
نه فلان جرم کرد و نی بهمان‌نه بکس بود امید و نز کس بیم‌
هر چه بر ما رسد ز نیک و ز بدباشد از حکمِ یک خدایِ‌ کریم‌
مرد باید که مار کرزه‌ بودنه نگار آورد چو ماهیِ شیم‌
مار ماهی‌ نبایدش بودن‌که نه این و نه آن بود چون نیم‌
دون‌تر از مردِ دون کسی بمدارگرچه دارند هر کسش تعظیم‌
عادت و رسمِ این گروه ظلوم‌نیک ماند چو بنگری بظلیم‌
نه کسش یاور و نه ایزد یارهر کرا نفس خورد نارِ جحیم‌
قصّه کوته به است از تطویل‌کان نیاورد درّ و دریا سیم‌
سرکش و تند همچو دیوان باش‌زین هنر بر فلک شده است رجیم‌
تا بود قدِّ نیکوان چو الف‌تا بود زلفِ نیکوان چون جیم‌
سرِ تو سبز باد و رویِ تو سرخ‌آنکه بدخواه در عذابِ الیم‌
باد میدان تو ز محتشمان‌چون بهنگامِ حجّ رکنِ حطیم‌
همچو جدِّ جد و چو جدِّ پدرباش بر خاص و عامِ خویش رحیم‌