گنج

بخش ۱۲ - قصیدهٔ اسکافی

۹۶ بیت
چو مرد باشد بر کار و بخت باشد یارز خاک تیره نماید به خلق زر عیار
فلک به چشمِ بزرگی کند نگاه در آنک‌بهانه هیچ نیارد ز بهرِ خردیِ کار
سوار کش نبود یار اسبِ راه سپربسر درآید و گردد اسیر بخت‌ سوار
به قابِ قوسین‌ آن را برد خدای که اوسبک شمارد در چشمِ خویش وحشتِ غار ()
بزرگ باش و مشو تنگدل ز خردیِ کارکه سال تا سال آرد گلی زمانه ز خار
بلند حصنی‌ دان دولت و درش محکم‌به عون‌ کوشش بر درش مرد یابد بار
ز هر که آید کاری درو پدید بودچنان کز آینه پیدا بود ترا دیدار
پگاه خاستن آید نشان مرد دروکه روزِ ابرهمی باز به رسد به شکار
شراب و خواب و رباب و کباب و تره و نان‌هزار کاخ فزون کرد با زَمی هموار
چو بزمِ خسرو و آن رزمِ وی بدیده بوی‌نشاط و نصرتش افزون‌تر از شمار شمار
همانکه داشت برادرت را بر آن تخلیطهمو ببست برادرت را به صد مسمار
چو روزِ مرد شود تیره و بگردد بخت‌همو بد آمد خود بیند از به آمد کار
نکرد هرگز کس بر فریب و حیلت سودمگر کلیله و دمنه نخوانده‌ای ده بار؟
چو رأیِ عالی چونان صواب دید که بازز بلخ آید و مر ملک را زند پرگار
بشهر غزنین از مرد و زن نبود دو تن‌که یک زمان بود از خمرِ شوقِ او هشیار
نهاده مردم غزنین دو چشم و گوش براه‌ز بهر دیدنِ آن چهره چو گل ببهار
درین تفکّر بودند کافتابِ ملوک‌شعاعِ طلعت کرد از سپهرِ مهد اظهار
بدارِ ملک‌ درآمد بسان جدّ و پدربکامِ خویش رسیده‌، ز شکر کرده شعار
از آن سپس که جهان سر بسر مر او را شدنه آنکه گشت بخون بینیِ کسی افگار
بزاد و بود وطن کرد، ز انکه چون خواهدکه قطره دُر گردد آید او بسویِ بحار
ز بهرِ جنبش گرد، جهان برآمد شاه‌نه ز آنکه تاش چو شاهان کنند سیم نثار
خدایگان‌ فلک است و نگفت کس که فلک‌مکانِ دیگر دارد کش اندروست مدار
ایا موفق بر خسروی‌ که دیر زییی‌بشکر نعمت زاید ز خدمتت بسیار
از آن قبلِ که ترا ایزد آفرید بخاک‌ز چاکرانِ زمینِ است گنبدِ دوّار
بر آن امید که بر خاکِ پات بوسه دهدبسویِ چرخ برد باد سال و ماه، غبار
درم رباید تیغِ تو زانش در سرِ خصم‌کنی بزندان وز مغزِ او دهیش زوار
اگر ندیدی کوهی بگشت بر یک خشت‌یکی دو چشم بر آن راهوارِ خویش گمار
شتاب را چو کند پیر در ورع رغبت‌درنگ را چو کند بر گنه جوان اصرار
نه آدمی است مگر لشکرِ تو خیلِ قضاست‌که بازشان نتوان داشت بر در و دیوار
نَعُوذُ بِاللّه‌ اگر زان یکی شود مُثله‌ز حرصِ حمله بود همچو جعفرِ طیّار
بدان زمان که چو مژّه بمژّه از پیِ خواب‌در اوفتند به نیزه دو لشکر جرّار
ز بس رکوع و سجودِ حسام‌ گوئی توهوا مگر که همی بندد آهنین دستار
ز کرکسانِ زمین کرکسان گردون راندز زینِ اسبان از بس که تن کند ایثار
ز کفکِ‌ اسبان گشته کُناغ بار هواز بانگِ مردان در پاسخ آمده اقطار
یکی در آنکه جگر گردد از پیِ حمیت‌یکی در آنکه زبان گردد از پیِ زنهار
چنان بسازد با حزم تو تهوّر توچنانکه رامش را طبع مردمِ می خوار
فلک چو دید قرارِ جهانیان بر توقرار کرد و جهانت بطوع‌ کرد اقرار
ز فرّ جود تو شد خوار در جهان زر و سیم‌نه خوار گردد هر چیز کان شود بسیار؟
خدایگانا برهانِ حق بدست تو بوداگر چه باطل یک چند چیره شد نهمار
نیاید آسان از هر کسی جهانبانی‌اگر چه مرد بود چرب دست‌ و زیرک‌سار
نیاید آن نفع از ماه کاید از خورشیداگر چه منفعتِ ماه نیز بی‌مقدار
بسروری و امیری رعیّت و لشکرخدای، عزّ و جلّ، گر دهد مثال تبار
که اوستاد نیابی به از پدر ز فلک‌پدر چه کرد همان پیشه کن بلیل و نهار
بداد کوش و بشب خسب ایمن از همه بدکه مردِ بیداد از بیمِ بد بود بیدار
ز یک پدر دو پسر نیک و بد عجب نبودکه از درختی پیدا شده است منبر و دار
عزیز آن کس نبود که تو عزیز کنی‌ز بهرِ آنکه عزیزِ تو زود گردد خوار
عزیز آن کس باشد که کردگارِ جهان‌کند عزیزش بی‌سیرِ کوکبِ سیّار
نه آن بود که تو خواهی همی و داری دوست‌چه آن بود که قضا کرد ایزدِ دادار
کلیمکی‌ که بدریا فکند مادرِ اوز بیم فرعون آن بد سرشتِ دل چون قارِ
نه برکشیدش فرعون از آب و ز شفقت‌بیک زمان ننهادش همی فرو ز کنار؟
کسی کش از پیِ ملک ایزد آفریده بودز چاه بر گاه آردش بخت یوسف‌وار
مثل زنند کرا سر بزرگ درد بزرگ‌مثل درست‌، خمار از می است و می ز خمار
گر استوار نداری حدیث آسان است‌مدیحِ شاه بخوان و نظیرِ شاه بیار
خدایگانِ جهان خسروِ جهان مسعودکه شد عزیز بدو دین احمدِ مختار
ز مجد گوید چون عابد از عفاف‌ سخن‌ز ظلم جوید چون عاشق از فراق قرار
نگاه از آن نکند در ستم رسیده نخست‌که تا ز حشمتِ‌ او درنمانَد از گفتار
و زان نیارد بپسود هر کسی رزمش‌که پوستِ مار بباید فگند چون سر مار
بعقل مانَد کز علم ساخت گنج و سپاه‌بعدل مانَد کز حلم کرد قصر و حصار
اگر پدرش مر او را ولایتِ ری دادز مهر و شفقت بود آن نه از سرِ آزار
چو کرد خواهد مر بچه را مرشّح‌، شیرز مرغزار نه از دشمنی کندش آوار
چو خواست کردن از خود ترا جدا آن شاه‌نه سیم داد و نه زرّ و نه زین نه زین افزار
نه مادر و پدر از جمله همه پسران‌نصیبِ آن پسر افزون دهد که زار و نزار؟
از آنکه تا بنماید بخسروان‌ هنرش‌نکرد با او چندانکه در خورش کردار
چو بچه را کند از شیرِ خویش مادر بازسیاه کردنِ پستان نباشد از پیکار
بمالشِ‌ پدران است بالش‌ پسران‌بسر بریدنِ شمع است سرفرازیِ نار
چو راست گشت جهان بر امیرِ دین محمودز سومنات همی گیر تا درِ بلغار
جهان را چو فریدون گرفت و قسمت کردکه شاه بد چو فریدون موفّق اندر کار
چو ملک دنیی در چشمِ وی حقیر نمودبساخت همّتِ او با نشاطِ دارِ قرار
قیامتی دگر اندر جهان پدید آمدقیامت آید چون ماه کم کند رفتار
از آنکه داشت چو جدّ و پدر، ملک مسعودبه تیغ و نیزه شماری در آن حدود و دیار
چنانکه کرد همی اقتضا سیاستِ مُلک‌سُها بجایِ قمر بود چند گاه مشار
چو کارِ کعبه مُلکِ جهان‌ بدان آمدکه بادِ غفلت بربود ازو همی استار
خدایگانِ جهان‌ مر نماز نافله‌ رابجای ماند و ببست از پیِ فریضه‌ ازار
گسیل کرد رسولی سویِ برادر خویش‌پیام داد بلُطف و لَطَف‌ نمود هزار
که دارِ ملک ترا جز بنام ما نایدطَرازِ کسوتِ‌ آفاق و سکّه‌ دینار
نداشت سود از آن کاینه سعادتِ اوگرفته بود بگفتارِ حاسدان زنگار
نه بر گزاف سکندر بیادگار نبشت‌که اسب و تیغ و زن آمد سه‌گانه ازدرِ دار
چو رایتِ شهِ منصور از سپاهان زودبسیچِ حضرت معمور کرد بر هنجار
ز گردِ موکب، تابنده، رویِ خسروِ عصرچنانکه در شبِ تاری مه دو پنج و چهار
ز پیشِ آنکه نشابور شد بدو مسرورپذیردش‌ آمد فوجی بسانِ موجِ بحار
شریف‌تر ز نبوّت مدان تو هیچ صفت‌که مانده است ازو در جهان بسی آثار
شنیده‌ای که پیمبر چو خواست گشت بزرگ‌صهیب‌ و سلمان‌ را نامد آمدن دشوار
مثل زنند که آید بچشک‌ ناخوانده‌چو تندرستی تیمار دارد از بیمار
که شاه تا بهرات آمد از سپاهِ پدرش‌چو مور مردم دیدی ز هر سوئی بقطار
بسانِ فرقان‌ آمد قصیده‌ام بنگرکه قدر دانش کند در دل و دو دیده نگار
اگر چه اندر وقتی زمانه را دیدم‌که باز کرد نیارم ز بیمِ طی، طومار
ز بس که معنیِ دوشیزه‌ دید با من لفظدل از دلالتِ معنی بکند و شد بیزار
از آنکه هستم از غزنی و جوانم نیزهمی نه بینم مر علمِ خویش را بازار
خدایگانا چون جامه‌ایست شعر نکوکه تا ابد نشود پودِ او جدا از تار
ز کار نامه تو آرم این شگفتیهابلی ز دریا آرند لؤلؤِ شهوار
مگوی شعر و پس ار چاره نیست از گفتن‌بگوی تخمِ نکو کار و رسمِ بد بردار
بگو که لفظی این هست لؤلوی خوشاب‌بگو که معنی این هست صورتِ فرخار
همیشه تا گذرنده است در جهان سختی‌تو مگذر و بخوشی صد جهان چنین بگذار
همیشه تا مه و سال آورد سپهر همی‌تو بر زمانه بمان همچنین شه و سالار
همیشه تا همی از کوه بردمد لاله‌همیشه تا چکد از آسمان همی امطار
بسان کوه بپای و بسان لاله بخندبسان چرخ بتاز و بسان ابر ببار

بپایان آمد این قصیده غرّاء چون دیبا در او سخنان شیرین با معنی دست در گردن یکدیگر زده‌ . و اگر این فاضل از روزگار ستمکار داد یابد و پادشاهی طبع او را به نیکوکاری مدد دهد، چنانکه یافتند استادان عصرها چون عنصری و عسجدی و زینبی و فرخی، رحمة اللّه علیهم اجمعین، در سخن موی بدو نیم شکافد و دست بسیار کس در خاک مالد فانّ اللّهی تفتح اللّها، و مگر بیابد، که هنوز جوان است، وَ ما ذلِکَ عَلَی اللَّهِ بِعَزِیزٍ، و بپایان آمد این قصّه.