گنج

ترجیع‌

۱۷۵ بیت
خدای عز و جل در بدن چو جان آوردز بهر معرفت ذات و کشف آن آورد
مگو که هستی هر یک مناط اصل دویی استکه حق ز هستی مطلق هم این هم آن آورد
یکی به حکمت ابداع بی‌میانجی ساختیکی به رابطه محکم فکان آورد
طلسم صورت انسان چو آشکارا شدنقود گنج معانی در آن نهان آورد
ولیک بر سر این گنج آن کسی را بردکه او براق تجرد به زیر ران آورد
چو نوح ساخت سفینه ز شرع و رویش راز موج لجه تخییل بر کران آورد
به بوته سهر و جوع و صمت و عزلت و ذکرعیار نقد خرد را در امتحان آورد
به چشم عقل چو در حال این جهان نگریداز این جهان رخ همت به آن جهان آورد
کسی که سود خود از نقد این جهان طلبیددریغ مایه عمری که بر زیان آورد
به صدر مجلس پاکان کجا رسد چو مسیحخسی که در نظر تیره خاکدان آورد
نشد کشاکش آفات طبع مانع اوکسی که جذبه حقش به خود کشان آورد
اگر نه حضرت حق بخشدی تواناییبه سوی حضرت حق روی کی توان آورد
از این میان دُر معنی کسی برد به کنارکه او به جان کمر عشق در میان آورد
که تا به دست در آید مراد ناصر رابراق عشق دلش دوش زیر ران آورد
براق عشق دلم دوش زیر ران آوردبه سوی عالم معنی عنان روان آورد
ز هر نشان دل از آن بی‌نشان نشان می‌جستچو بی‌نشان شد از آن بی‌نشان نشان آورد
چو از زمان و مکان نسبتش مجرد شدمطار فکرت بر اوج لامکان آورد
که تا گمان نکند سایه را نقوش صورز آفتاب یقین دافع گمان آورد
چو در سرادق وحدت مجال قربت یافتمرا ز ورطه کثرث خط امان آورد
چو بر کران شدم از بود خود قضا با منرموز سر قدر جمله در میان آورد
چو سیم سر ازل سه (؟) بدند چون سیمرغز قاب قلب منش عشق آشیان آورد
چو عشق عین مرا غرقه عیانش کردعیوب عین مرا عین او بیان آورد
هر آن چه بود ز چشم خرد نهان عینشبه پیش عین دلم جملگی عیان آورد
ورای علم لدنی و فوق علم عیانحیات عین مرا علم کان و سان(؟) آورد
چه درهای حقایق که عقل خاصیتمز قعر بحر دلم بر سر زبان آورد
چو دل به عیش فدی کرد ناصر از معنیز بهر اهل خرد کیمیای جان آورد
گشاده گشت به معنی حق زبان و دلشز اسم اعظم حق بس که بر زبان آورد
صد آفتاب ز هر ذره‌ای جمال نمودچو آفتاب رخش عکس در میان آورد
چو آفتاب رخت عکس در میان آوردصد آفتاب ز هر ذره‌ای عیان آورد
ز آفتاب فلک دان که شکرها دارمکز آفتاب رخت او مرا نشان آورد
خدا چو کرد پدید از لب تو صورت جانحیات جمله جهان در لبت نهان آورد
جهان جان به حقیقت تویی و جان جهانکه کردگار جهانت به این جهان آورد
خجسته صورت روی تو را مصور حسنچنان که خواست دل و دیده آن چنان آورد
تویی بتا که تو را بر بتان دهر خدایبه حسن و لطف و ملاحت خدایگان آورد
چه قرن‌ها که فلک گشت تا قران نجومسلاله‌ای چو تو از صلب کن فکان آورد
تو ماه معنی حسنی که ایزد از قدرتبه صورت بشرت در بلی مکان آورد
ز ملک هر دو جهان از دو زلف تو چینیاگر کسی به کف آورد رایگان آورد
نثار موکب حسن تو راست هر دریکه دهر بر طبق سبز آسمان آورد
چو آسمان در توست آسمان امیددلم چو تخت تو را سر بر آستان آورد
هر آن نسیم که در کوی تو گذاری کردز خاک کوی تو در شخص مرد جان آورد
همی چکد ز سخن‌های ناصر آب حیاتسخن به یاد لبت تا که بر زبان آورد
سخن به یاد لبت هر که بر زبان آوردز آب خضر دلش را حیات جان آورد
خدای عزوجل تا که آفرید جهانگمان مبر که تو را مثل در جهان آورد
کسی که دید کمر بر میان چون مویتبه جان تورا کمر عشق در میان آورد
ز آفتاب رخ خوب توست یک پرتوهر آن فروغ که خورشید آسمان آورد
ببرد گوی سعادت ز هر که در عالمکسی که حسن وصالت به زیر ران آورد
برای حقه یاقوت تو که درج در استز جزع بر دو زرم لعل تر روان آورد
فروغ آتش لعلت که هست آب حیاتمرا ز عشق صد آتش در استخوان آورد
خیال طره تو در دماغ من بگذشتمرا ز عشق تو صد سوز در روان آورد
هر آن که مایه عمرش نه صرف در غم توستنکرد سودی و مایه همه زیان آورد
ز بس که هستی من در خیال تو غرق استمرا به هستی من عقل در گمان آورد
فروغ روی تو صبح سعادت است علمبه وصف صبح تو چون مهر صد زبان آورد
شده است کعبه کوی تو قبله ناصرز مشک روی تو طاق ابروان آورد
ز مشک روی تو تا طاق ابروان آوردچو کعبه کوی تو را قبله جهان آورد
به دور طاق دو ابروی تو مهندس عقلچه نقص‌ها که در این طاق آسمان آورد
ز مشک ناب سر زلف عنبر افشانتکمند گردن شاهان کامران آورد
فروغ روی تو در سنگ خاره عشق انگیختنسیم زلف تو در خاک تیره جان آورد
مرا فروغ جمال تو داد نور بصرمرا خیال لبت در بدن روان آورد
چو آفتاب توان دید در رخت رازیکه آن ز چشم خرد آسمان جان آورد
هر آن لطافت و خوبی که در گمان آیدیکان یکان رخ خوب تو در عیان آورد
به نزد اهل خرد دان که بی‌نظر باشدکسی که جسن تو را مثل در گمان آورد
دلم چو در سر زلف تو دید مجمع دلز من جدا شد و خود را در آن میان آورد
مرا به وصل همایون تو مبشر بختنوید دولت و اقبال جاودان آورد
چو دید مر لب جانبخش نوخطت ناصربه تحفه پیش تو این گفته روان آورد
نهاد بر خط و اقبال من سعادت سرمرا چو بخت به وصل تو مژدگان آورد
مرا چو بخت به وصل تو مژدگان آوردتن امید مرا از نشاط جان آورد
نسیم آن سر زلفت که پایبند دل استز بند هجر دلم را خط امان آورد
بَرید بخت بلندم ز آستان درتمرا عیال(؟) زمین بوس آستان آورد
ز آرزوی رخت بود در دلم دردیمرا مبشر وصلت دوای آن آورد
شب فراق تو ای جان دلم به روز وصالخدای داند و من تا که بر چه سان آورد
نهاد غاشیه بر دوش آفتاب دلمسمند وصل تو تا در کفم عنان آورد
ز بخت کام دل من لب تو بود وصالمرا ز وصل تو بر کام کامران آورد
چنان که از دم عیسی رسد به مرده روانلب تو در من جان رفته باز جان آورد
تویی بتا که به اقبال وصل تو بختمز فر حسن توام دولتی جوان آورد
ز بس که نور جمالت همی‌زند پرتونظر بر آخ رخ خوبت نمی‌توان آورد
فروغ روی تو چون دید آفتاب از عشقچو سایه پیش رخت سجده در زمان آورد
چو چشم مست تو ناصر چه ماجراها کردقلم به وصف تو دستش چو در بنان آورد
جهان به دولت حسن رخت مزین شدتویی که حسن رخت زینت جهان آورد
تویی که حسن رخت زینت جهان آوردغم تو در دل آن تاب عشق جان آورد
لب تو از بر مویی نمود شکل و دهنولی ز نیمه مویی قدت میان آورد
مرا خیال دهانت ز غایت خردیکمال عقل به عین یقین گمان آورد
خطت به گرد مه از مشک تر نمود هلالهلال بین تو که با ماه در قران آورد
خدنگ چشم تو کرد از دل یلان اماجکمند زلف تو در حلقه حلق جان آورد
کمان تیر ز رشک تو بشکند مریخچو ترک غمزه تو تیر در کمان آورد
هلال نعل سمندت به هر زمین که رسیدشرف ز روی تفاخر بر آسمان آورد
حکایتی که ز اعجاز عیسوی می‌رفتبه بوسه معجز لعل تو آن عیان آورد
چو داد ساقی عشقت صلای می‌خوارانز باده بر لب من ساغر گران آورد
تو صد جهان ز جمالی که کردگار جهانز بهر زیب جمالت بدین جهان آورد
ز بهر خنجر تقدیر و زهر جام قضارخ تو خلق جهان را از آن غمان آورد
عنان بخت درآرد به دست چون ناصرکسی که در کف او وصل تو عنان آورد
ز نعل ابرش تو ساخت چرخ افسر و فرچو بخت مرکب حسنت به زیر ران آورد
چو بخت مرکب حسنت به زیر ران اوردز نعل ابرش تو افسر کیان آورد
چو شد رکاب جمالت روان به سوی جهانوفای عهد عنان با تو در عنان آورد
قضا چو کرد ز روی زمین رخ خورشیدز حسن طلعت آرایش زمان آورد
میان اهل ملاحت به حسن شاهی کنکه بخت روی تو را حسن جاودان آورد
چو افتاب جمالت ز جیب طالع شدجهان حسن و صفا عقل را عیان آورد
به حسن خسرو خوبانی و زمانه تو راز بخت حاجب ز اقبال پاسبان آورد
چو دید روی تو را آفتاب از جوزاکمر به بندگیت چست در میان آورد
به بوی جرعه تو خاک گشت آب حیاتچو تنگ شکرت از لعل جرعه‌دان آورد
هر آن چه خواست ز طالع رخ تو از خوبیز فر بخت جوان تو آنچنان آورد
نهاد حسن تو بر فرق آفتاب قدمبه دست مثل تویی کی کجا توان آورد
تناسخی چو تو را دید گفت یوسف راخدای عزوجل باز در جهان آورد
چو سایه بر سر ناصر فکند سایه توورا سرداق اقبال سایه‌بان آورد
کشید داغ بر دل ملوک جهانخدا چو عشق تو را شاه ملک جان آورد
خدا چو عشق تو را شاه ملک جان آوردکمین غلام تو را پادشه نشان آورد
به حسن تا که جهاندار آفرید جهانگمان مبر که نظیر تو در جهان آورد
چو بر سمند ملاحت سوار نتوان کردتو را سعادت و اقبال هم‌عنان آورد
به هر زمین که رسد از سم سمند تو نعلشرف ز نعل سمندت بر آسمان آورد
به فال نیک جهان را نشانه گشت هلالز شکل نعل سمندت تو را نشان آورد
ز گرد کوی تو ایام ساخت افسر مهرز خاک پای تو مه تاج فرقدان آورد
ز بهر کسب شرف آفتاب هر رورزیچو سایه سجده آن خاک آستان آورد
کسی که دید میان تو را کمر بستهبه جان تو را کمر عشق در میان آورد
به عشق آن که تو را در کنار گیرد دلجواز عشق تو را در میان جان آورد
به آستان غمت تا که التجا کردممرا فراغتی از گنبد کیان آورد
به دولت لب شیرین تو محقق شدز عیش آن چه مرا عقل در گمان آورد
دهان او به یقین خاک را روان بخشدحدیثی از لب تو هر که در زبان آورد
اگر چه در غمت آمد به جان دل ناصرغم تو جان مرا عیش جاودان آورد
غم تو جان مرا عیش جاودان آوردهوای روی تو در دل بقای جان آورد
فکند در دل پیر و جوان ز عشق آتشجهان پیر که او چون تو نوجوان آورد
همه مراد جهان در کنار خود بیندکسی که با قد تو دست در میان آورد
کسی که مرده صد ساله بود چون عیسیفروغ لعل تواش در بدن روان آورد
ز حسن عارض رنگین تو سخن می‌رفتبه من ز زینت آن زیب گلستان آورد
چو دید دیده من از کمان ابرویتز بار عشق قدم صورت کمان آورد
هوای قد بلندت که سرو سیمین استقد مرا به ضعیغی چو خیزران آورد
در اختراع سخن بر مبارزان بیانمرا زمانه به فر تو پهلوان آورد
نهاد فایده فضل طبع فیاضمممیزان سخن را به میهمان آورد
ز گل چنان که رخت آفتاب حسن نمودلبت ز تنگ شکر کیمیای جان آورد
لبت ز تنگ شکر کیمیای جان آوردبه بوسه جان مرا عمر جاودان آورد
چو چشم مست تو سرمست ماند تا به ابدکسی که لعل تو را نام بر زبان آورد
چه ساغر از می گلگون نید وصف لبتز ذوق وصف لبت آب در دهان آورد
شکر چو لاف زد از قند تو به شیرینیچه خنده‌ها که ز پسته لبت بر آن آورد
مرا مپرس که لعلت چه خواست در دل کانعقیق نوش تو عکسی به سوی کان آورد
فسون غمزه تو جاودان بابل‌هابه پیش نرگس جادوت درس جان آورد
رخت ز بس که لطیف است در نظر نایدنمی‌توان ز رخت در نظر نشان آورد
ز حسن روی تو در گلستان سخن می‌رفتچه شرم‌ها که ز روی تو گلستان آورد
چو دور گشت سر زلف عنبرین ز رختمرا ز روضه فردوس در گمان آورد
اگر ز عشق تو بی‌دل شدم نیارم عذرکمال حسن تو خود عذر عاشقان آورد
دل از جهان سرکویت گزید و پنداردکه در جریده اقطاع صد جهان آورد
سپیده‌دم چو نفس زد نسیم ناصر رامرا ز خاک درت صد هزار جان آورد
خطت که روی تو را حسن جاودان آوردز چشم بد رخ خوبت تو را امان آورد
ز خط مشو به ختا در خط ای صنم که خطتبقای حسن تو را خط جاودان آورد
رسید خط و جمال تو را مثال بقابه کام دولت و اقبال دوستان آورد
مثال حسن تو تا یافت از خطت توقیعچو عقل حکم تو بر جان‌ها روان آورد
که تا ز معنی حسنت بیان کند حرفیغبار خط تو از مشک ترجمان آورد
خط تو مرغ دل خلق را بداند و خاکز دام زلف سیاه تو آشیان آورد
رخ تو گفت که بر چین و بر ختات منمخطت ز مشک سیه محضری بر آن آورد
هزار عقل کند ممتحن محل رموزخطی که معنی حسنت به امتحان آورد
به هر یکی نقط از حرف خط تو عقلمز نقد معنی صد گنج شایگان آورد
لب تو بود مرا جان وز نشان گم بودزهی خط تو که از جان من نشان آورد
دلم ز عق خط سبز تو چو دعوی کردز اشک سرخ و رخ زرد من بیان آورد
چو دید حسن خطت ناصر از سر معنیقلم به خدمت وصفت به سر دوان آورد
اگر ز یاد کسی دل حیات جان طلبدتویی که یاد دلم را حیات جان آورد
تویی که یاد تو دل را حیات جان آوردخیال روی تو آسایش روان آورد
به حسن و لطف و ملاحت میان اهل گمانتویی که بخت تو را صاحب قران آورد
نمود معنی آب حیات لعل لبترخ تو صورت فردوس را عیان آورد
سواد آن سر زلفت سران سرکش راچو زلف بر در سودات سرفشان آورد
ز قاب قلب من انگیخت عین عشقت حقچو نام لعل تو از کاف کن فکان آورد
ز خوب نرگس سرمست تو ز بس دستانمرا به عشق تو در دهر دلستان آورد
ز بس که هستی من در جمال تو غرق استمرا به هستی من عقل در گمان آورد
ز حادثات جهان دان که بر کنار افتدکسی که با تو دمی دست در میان آورد
چو چشم مست تو سرمست .. شد ناصرز وصف لعل تو رمزی چو بر زبان (؟) آورد
مسیح اگر به نفس خاک را روان بخشدبه یاد لعل تو در خاک جان توان آورد
به یاد لعل تو در خاک جان توان آوردتوان ز بوی تو در خاک تیره جان آورد
ز وصف لعل تو می‌گفت عقل کل رمزیبخورد باده مرا مست جاودان آورد
از آن اثر ز ... کوثر همی دهند خبریکی هزار عقیق تو در عیان آورد
کند چو چشمه کوثر دهان پر آب حیاتکسی که وصف لبان تو بر زبان آورد
به بوسه عاشق خود را حیات بخشیدنلطیفه‌ای است که آن لعل درفشان آورد
ز عکس لعل برآورد آفتاب فلکهر آن عقیق که اندر صمیم جان آورد
ز بس که خرد فتاده است نقطه دهنتنمی‌توان ز لبت وصف در بیان آورد
غلام آن خط خوبم که از زبان و لبتمرا به یافتن کام مژدگان آورد
دلم به عشق لبت کز یقین دو صد عین استبه سر غایت اعجاز در بیان آورد
مرا ز نوک قلم شد روان زلال حیاتدلم همه چو به وصف لبت روان آورد
به مصر اگر چه که شکر نبرد کس ناصربه تحفه پی لبت جان مهربان آورد
کسی که نام لبان تو بر زبانش رفتهزار چشمه حیوان سوی دهان آورد
هزار چشمه حیوان سوی دهان آوردحکایتی ز لبت هر که بر زبان آورد