تصنیف (اشاره به حملۀ قشون روس تزاری به پایتخت)
گر رقیب آید بر دلبر منجوشد از غیرت دل اندر بر من
مکر و شیادی بود لشکر اوعشق و آزادی بود لشکر من
من بیپروا را چه هراس از دشمنخدا خدا دهد بر دشمن ظفری ما را
یا که من از خون او رنگ کنم بستر اویاکه او از خون من رنگ کند پیکر من
دستاز این دستهٔشمشیرکهدر دست من استنکشم تا نکشد دست، رقیب از سر من
ای رقیبان وطن به کجا، به کجا خانهٔ ماست!اندکی دورترک که نه این، که نه این جای شماست!
برچین برچین دامن که دامن ندهیمبرو ای ابله که ما تن ندهیم
ز آتشش پروا ندارد دل منحالت پروانه دارد دل من
بسته صیادش پر و بال امیدچون پرد پروا ندارد دل من
من بیپروا را چه هراس از دشمنخدا خدا دهد بر دشمن ظفری ما را
گرکشد خنجر بت کافر به قصد من و دلذرهای پروا ازین دعوا ندارد دل من
با رقیبان وطن از من دلخون گوییددلبرم را به شما وانگذارد، دل من
ای رقیبان وطن به کجا، به کجا خانهٔ ماست!اندکی دورترک که نه این، که نه این جای شماست!
برچین برچین دامن که دامن ندهیمبرو ای ابله که ما تن ندهیم