انتقاد از اوضاع خراسان
اندرین شهر پدید آمده مادامی چندبسته بر پای دل خستهٔ ما، دامی چند
گشته ایام به کام دل ناکامی چندبعد از این ما و سر زلف گلاندامی چند
فتنه در شهر فزون است، به ما کاری نیسترایت امن نگون است، به ما کاری نیست
ما چه دانیم که دشمن به گناباد چه کردیا عدو در درجز فتنه و بیداد چه کرد
طبس از دزد و دغل ناله و بیداد چه کردما بر آنیم که آن لعبت نوشاد چه کرد
ما و آن خانمِ خوشلهجهٔ اسرائیلیبه جهنم شرفِ دولتی و فامیلی
سر ظهر است، دهن خشک و کسالت بسیارکارها ماند به عصر ای بُتِ شیرینگفتار
ای پسر سفره بینداز که شد وقت ناهارراستی عصر بنا بود سواری و شکار
احتمال است که امروز بیاید خانمنظر لطف به یاران بگشاید خانم
حالیا وقت نداریم به دیدار و سلامآنچه راپورت رسیده است بماند تا شام
وقت لاتار مغازه است بُوَد صبر حرامزود باشید، که تنهاست در آنجا مادام
برویم آنجا تا چند بلیتی بخریمآبجو نیز در آنجا دو سه بطری بخوریم
آن کراوات که من بستم با آن صافینپسندیدش مادام ز بیانصافی
هرچه اصرار نمودم ز مزخرفبافیهیچ نشنید و مرا هست همین غم کافی
که چرا بر من، بدبین شده مادامِ قشنگمن چه کم دارم آخر ز جوانانِ فرنگ
چون فُکُل از ستمت سینهفگارم خانمچون کراوات گره خورده به کارم خانم
با نگاه تو کجا چشم به مردم دارمگر همه شهر بدانند که من دُم دارم
فخرم این است که دم دارم و در دام توامدشمن نوع خود و عاشق بدنام توام
من چه دانم که خراسان چه و این شور و شرشیا چه شد حالت سرحد و چه آمد به سرش
آنکه شد محو تو، از خویش نباشد خبرشگر رعیت ز میان رفت، به گور پدرش
من تو را دیدم و از غیر تو پوشیدم چشمبا سر زلف تو باشد دو جهان پیشم پشم
ای بت سنگدل، ای خانم زیبای ملوسسخت زیبندهٔ آغوشی و شایستهٔ بوس
تا تویی در برِ من نیست مرا جای فسوسانگلیس ار فِکَنَد شورش و گر آید روس
تو یقین دان که مرا یک سرِ مویی غم نیستگر به ایران نشود، جای دگر، جا کم نیست
نوبهارا! چقدر خیره و رُک حرف زنیسخت بَدمَسلَک و غوغاگر و شورش فکنی
تا به کی موی دماغِ من و امثالِ منیچند اندر پی اصلاح امور وطنی
گر وطن در دمِ نَزع است برادر! به تو چهتو که غمخوار وطن نیستی، آخر به تو چه