گنج

در رثاء جمیل صدقی‌الذهاوی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۶۳ بیت
دجلهٔ بغداد بر مرگ ذهاوی خون گریستنی خطا گفتم که شرق از نیل تا سیحون گریست
اشک‌ربزان شد عراق از ماتم فرزند خویشهمچو یونان کز غم هجران افلاطون گریست
زبن بلای عام یعنی مرگ سلطان سخنمردم شهری به شهر و بدو در هامون گریست
از غم شعر روانش فکر از گردش فتاددر فراق طبع پاکش لفظ بر مضمون گریست
زدگریبان چاک‌، نظم و پخت بر سر خاک‌، نثراز غم او هریکی موزون و ناموزون گریست
دوش بر خاک مزارش خیمه زد ابر بهارخواست‌تا در هجرش‌ از چشم «‌بهار» افزون گریست
خنده‌ای دندان نما زد برق و گفتا کای حسودقطره کم‌تر زن‌، تو آب افشانی و او خون گریست‌
رشوه دادیمش ز عمر، ار مردنش دادی امانور پذیرفتی فدا، پیشش فدا کردیم جان
قرن‌ها بگذشت تا آمد ذهاوی در وجودنیز چون او باز نارد قرن‌ها، دور زمان
گر به مرگش صبر بنمائیم از بیچارگیستوان به‌واقع یأس و نومیدی است نی صبر و توان
دل بسوزد در فراقش دیده گرید در غمشهر زمان گویی خلد در چشم دل تیر و سنان
وز پس مرگش مصائب خوار شد در چشم خلقزانکه از این سخت‌تر نبود مصیبت در جهان
بود یاران را درپغ از مردنش و اکنون چه رفتهرکه خواهد گو بمیر و هرکه خواهد گو بمان
رفت و ما نیز از قفایش رخت برخواهیم بستکاندرین دنیای فانی کس نماند جاودان
شد ذهاوی خسته‌ و زاین دهر پرغوغا گذشتدست‌افشان پای کوبان از سر دنیا گذشت
بود عمری سرگران از زحمت غوغای دهرزبن سبب پیرانه سر زین دهر پرغوغا گذشت
برگ امیدش ز دل‌ها چون شقایق زود ریختلیک داغش لاله‌سان‌، کی‌ خواهد از دل‌ها گذشت
عالمی فضل و ادب را برد با خود زیر خاکگرچه از این خاکدان خود یکه و تنها گذشت
تلخکامی‌ها کشید از دهر لیکن در سخنکام گیتی کرد شیرین پس به استغنا گذشت
در بر گیهان اعظم کیست انسان ضعیفکش توان گفتن که شد فرتوت یا برنا گذشت‌؟
عمر اگر یک‌روز اگر صدسال‌، می‌بایست مردنیک‌بخت آنک از جهان آزاده و دانا گذشت
ایهاالزورا تو استادان فراوان دیده‌ایشاعرانی فحل و مردانی سخن‌دان دیده‌ای
گر ندیدستی لبید و اخطل و اعشی قیسدعبل و بوطیب و بشار و مروان دیده‌ای
بو نواس و بو تمام و بوالعلا و بوالاسدابن‌معتز و ابن‌خازن و ابن‌حمدان دیده‌ای
راست پرسم راستگو، مانندهٔ صدقی جمیلکی وطن‌خواهی سخن گستر به‌ دوران دیده‌ای
زان کسان نشنیده‌ای الا نشید مدح و فخریا هجاپرداز یا رند غزلخوان دیده‌ای
بگذر از بوطیب و بربند چشم از بوالعلاگر به‌ حکمت شعرهایی چند از ایشان دیده‌ای
زان حکیمان کهن کی چون طهاوی شعر نودر وطن‌خواهی و آبادی و عمران دیده‌ای‌؟
هیچ کس را در جهان جز مدتی معدود نیستغیر ذات حق تعالی جاودان موجود نیست
بر ذهاوی نوحهٔ من نوحهٔ علم است و فضلنوحه‌ام بر پیکری مشهود و نامشهود نیست
نوحه‌ام بر فوت الهامات و طبع شعر اوستورنه‌ موجود است‌ جانش‌ جسمش‌ ار موجود نیست
نوحه‌ام بر طبع گوهر بار و شیرین لفظ اوستکانچنان هرگز به قیمت لولو منضود نیست
پر بهایی از میان گم شدکه هرکمگشته‌ایهرچه باشد پربها، در جنب او معدود نیست
ماتمش زد رخنه‌ای در کاخ دانش کان به عمرهمچو چاک جیب یاران هیچ گه مسدود نیست
ایزد آمرزیده است او را که از راه کَرَمچون ذهاوی بنده‌ای زان استان مردود نیست
هیچ شادی نیستی گر در جهان غم نیستینیستی گرهیچ غمگین‌، هیچ خرم نیستی
روح را رنج دمادم خسته سازد در جهانکاشکی اندر جهان رنج دمادم نیستی
گر ذهاوی رفت‌، از وی چند دیوان باز جاسترنج ما پیوسته‌تر بودی‌، گر این هم نیستی
در بهشت‌ست او ولی فخر از «‌جهنم‌» می کندنیز کردی فخر اگر شعر جهنم نیستی
زاهد از طامات اگر بدکفت او را باک نیستنیستی خفاش اگر عیسی‌بن مریم نیستی
حکمت و اخلاق کافی بودی اندر فضل اوفی‌المثل گر ملک شعر او را مسلم نیستی
خشک پش درد، ماندی در دل از داغ غمشگر خود از شعر ترش در سینه مرهم نیستی
گفتم از ری رخت بربندم سوی بغداد منییشواز آید شوم از دیدنش دلشاد من
جای سازم در وثاقش‌، طرف بندم از رخشبهره‌ها برگیرم از دیدار آن استاد من
دیدنم را سر کند از دل مبارکباد، اودیدنش را سرکنم از دل مبارکباد، من
بر کران دجلهٔ بغداد بنشینیم شادچامه‌ای برخواند او، شعری کنم بنیاد من
وصف‌ها گوید ز لطف دامن البرز، اوشعرها خوانم به وصف دجلهٔ بغداد من
کی کمان بردم ذهاوی جان سپارد وانگهیمرثیت گویم من اندر ماتمش‌، ای داد من
از کفم یاری چنان این چرخ کج بنیاد بردداغ‌ها دارم به دل زین چرخ کج بنیاد من
غم‌ مخور ای‌ دل که خوب و زشت عالم بگذردسور و ماتم هر دو بر فرزند آدم بگذرد
آنچه‌ بگذشته‌ است‌،‌ وهم‌ است آنچه‌آینده‌ است‌ وهمزندگانی یک دمست آن‌هم دمادم بگذرد
زندگی گر بهر این ده روز ناچیز است و بسبه که انسان زود از این مطمورهٔ غم بگذرد
ور کمالی هست نفس آدمی را در قفاخود همان بهتر کز این در شاد و خرم بگذرد
شد ذهاوی زین جهنم سوی فردوس بریناهل فردوس است هر کس کز جهنم بگذرد
تا که دانا زنده باشد چرخ با او دشمن استچون که دانا بگذرد آن دشمنی هم بگذرد
مردن شاعر حیات اوست زیرا چون گذشترشک و کین با او، اگر بیش است اگر کم‌ بگذرد
روح‌ صدقی‌ در جنان‌ شاد است گویی‌نیست‌ هست‌جاودان از محنت آزاد است گویی نیست هست
در بهشت خاطر و گلخانهٔ افکار خویشهم‌نشین‌ با سرو و شمشاد است گویی نیست‌ هست
روح شاعر غیر زببایی نجوید در جهانخاصه آن کو پیراستاد است گویی‌نیست هست
هر که زیبایی بجوید غرقه در زیبایی استزانکه خود زیبا ز بنیاد است گویی نیست هست
روح چون زیبا بود او را خدا جویا بوداین حدیثم از نبی یاد است گویی نیست هست
نیست مشگل گر به حق واصل شود روح جمیلگر جز این گوییم بیدادست گویی نیست هست
غرق غفران باد روحش وین دعا را بی‌خلافجبرئیل آمین فرستاد است گویی نیست هست