گنج

اهلا و سهلا

۱۲۴ بیت
اهلا و سهلا ای نسیم بهارای قاصد زلف یار
از زلف یار آیی چه داری بیارای کاروان تتار
گویی هنوز ای نفخهٔ مشکبارهست آن سیه زلف یار
آشفته و سرگشته و بی‌قراراز بار دل‌های زار
گو هنوز آن بستگی‌های دلنگشوده از پای او
وآن کنج ویران است مأوای دلرنج است کالای او
دلبر ندارد هیچ پروای دلغافل ز غوغای او
دل نیز باشد خسته و داغدارز اندوه هجران یار
نی نی خطا گفتی چنین نیست رازنرد تخطی مباز
کز جور دل‌ها سر کشیده است بازآن زلف دستان طراز
کوته شدش از جور دست درازدستان دیگر نبواز
کان سرکشی بگذشت و آن روزگا‌رسامان پذیرفت کار
وصل آمد و بگذشت ایام هجرمعدوم شد نام هجر
زهری که پنهان بود در جام هجرشد جمله در کام هجر
یک سر گذشت آغاز و انجام هجربرچیده شد دام هجر
وآن عاشق غمدیدهٔ اشکباربیرون شد ز انتظار
بگذشت آن کز دستبرد رقیبنالان شود جان ما
گردد پریشان‌تر ز زلف حبیبحال پریشان ما
گل را نباشد ناز بر عندلیباندر گلستان ما
وز گل ندارد شکوه‌، نالان هزاربا نالهٔ زار زار
بگذشت آن کافراسیاب خزانآید به ملک چمن
کآذر مهش آ‌ذر فروزد به جانبا نیروی تهمتن
بگذشت آن کز جانب مهرگانتازد به تل و دمن
کاردیبهشت آید چو اسفندیاربا گرزهٔ گاوسار
با گلبنان باغ بربست دیعهدی به فال سعید
کاندر چمن تازد دگرباره ویچپش از قریب و بعید
گر بشکند عهد از ره جهل و غیترسم چو عبدالحمید
گردد اسیر پنجهٔ اقتداراز نیروی نوبهار
خوش باشد ار زین شاه گیرند پندشاهان پیمان‌شکن
سبلت نخایند از ره ریشخندبر ملت خویشتن
بندند بر ملت در چون و چندبی‌حیله و مکر و فن
کافزون‌تر است از حیلهٔ شهریارمکر و فن کردگار
والله خیرالماکرین گفت حقرو مکر و افسون مکن
از مکر، دم درکش چنین گفت حقحق را دگرگون مکن
پیمان‌شکن را خصم دین گفت حقچندین چه و چون مکن
پیمان قران را بدار استوارتا داردت پایدار
ای ملت عثمانی ای رویتانپیوسته روی خدا
ای ملت عثمانی ای سویتانهمواره روی خدا
بشکسته از نیروی بازویتانپشت عدوی خدا
وز پردلی‌تان گشته شادی گواردل‌های امیدوار
شد مایهٔ رادی و فرزانگیجِیشِ سِلانیکتان
دست ستم از دشمن خانگیبربسته پلتیکتان
رانند تحسین‌ها به مردانگیاز دور و نزدیکتان
واندر بطون دهر جست انتشارآن جنبش و کارزار
چتر (‌ترقی‌)‌تان برازنده شداز نعمت (‌اتحاد)
بنیاد (‌اقدام‌) عدو کنده شداز همت اتحاد
ایرانیان را جان و دل زنده شداز خدمت اتحاد
زبن رو نمودند از (‌سعادت‌) شعاردر آن همایون دیار
گشت از شما بنیاد ایمان متینرحمت بر ایمانتان
وز کارکرد جان‌فشانان دینفرخنده شد جانتان
سلطان نو جستید صد آفرینبر جان سلطانتان
طوبی بر این سلطان والاتباروین سایهٔ کردگار
شاه رعیت‌پرور نامورسلطان محمد رشاد
سلطان والا اختر دادگرمنظور جان عباد
کردار او باشد در اول نظرپیرایهٔ اتحاد
آثار او باشد در آخر شمارسرمایهٔ افتخار
سلطان محمدخان خامس که بختپیوسته جوید درش
در باغ اسلامی تناور درختشخصِ خردپرورش
زببندهٔ خرگاه و دیهیم و تختذات همایون‌فرش
شایستهٔ تحمید یزدان یارآن خاطر بردبار
شاهی که خیزد نور شهزادگیاز جبههٔ پاک او
ماهی که تابد مهر آزدگیاز چرخ ادراک او
مایل به درویشی و افتادگیطبع طربناک او
آری بزرگان را به هر روزگارزین گونه بوده است کار
ای دوحهٔ سلجوقیان بی‌گزنداز چون تو زیبا ثمر
وی نام عثمان‌خان غازی بلنداز چون تو والا پسر
ای از تو در خلد برین شادمندسنجر شَهِ نامور
وی از تو در باغ جنان شادخواراز طغرل نامدار
دانی که یکسانند نوع بشراندر حقوق خودی
غصب حقوق خلق در هر نظرباشد ز نابخردی
عدل و مساوات است نعم‌السیردر مذهب ایزدی
جور و ستبداد است بئس‌الشعاردر کیش پروردگار
عبدالحمید از جهل مبرم چه دیدجز بند و مسمار جهل
وز جور و استبداد جز غم چه دیداین است آثار جهل
جاهل به جز محنت ز عالم چه دیدوای آنکه شد یار جهل
زین رو بباید علم کرد اختیارشاد آنکه با علم یار
شاهد شدی از جان و دل یار علمیزدان بود یار تو
گرم است در ملک تو بازار علمخود گرم بازار تو
چون کرده‌ای با نیکویی کار علمنیکو بود کار تو
کار تو از علم تو گیرد قرارخرم زی ای شهریار
شاها زمان خدمت ملت استآن هم چنین ملتی
کز جان و دل فرمانبر دولت استآن هم چنین دولتی
باری اوان جنبش و همت استشاها کنون همتی
تا خود شود بنیاد دین پایدارزان همت شاهوار
شاها به راه راستی زن قدمتا دین شود روسفید
دامان دل را پاک دار از ستمتا خصم گردد پلید
بر جان خلق ای فیض مطلق بدمتا دانش آید پدید
بر کِشت ملک ای ابر رحمت ببارتا بیش آید ببار
شاها درِ علم و خرد باز کنبر دولت خویشتن
اسلام را شاها سرافراز کناز صولت خویشتن
ایرانیان را یار و دمساز کنبا ملت خویشتن
تا دین شود زین اتحاد آشکارای شاه دشمن‌شکار
نادرشه آن شاهنشه هوشمندشد یار این اتحاد
ز آن رو که خود می‌دید بی‌چون و چندآثار این اتحاد
در مُلکِ ایران شد به عهدش بلندگفتار این اتحاد
لیکن ندادش آسمان زینهاررفت از جهان خوار و زار
او رفت و واماندند ایرانیانچون گله در دست گرگ
وز رفتن او نیز رفت از میاناین اتحاد بزرگ
واکنون فرو بستند ملت میاندر این خیال سترگ
خوش باشد ار سلطانِ گیهان‌مدارگردد به این قوم یار
تا این دو ملت بار دیگر شوندهمدست و همداستان
بر دشمنان دین مظفر شوندبر سیرت باستان
زان کج‌نهادی‌ها مکدر شونداین فرقهٔ راستان
گردد اساس راستی برقراریکرنگی آید به کار
شاها ببین از راه مردانگیبر ما که رسوا شدیم
وز ترکتاز دشمن خانگیمطموع اعدا شدیم
بیگانگان کردند دیوانگیچندان که بی‌پا شدیم
شاید ز فر خسرو بختیارما را شود بخت یار
بر ما ز روس و انگلیس است بیشاجحاف و کین و ستیز
بر ما رسد هردم دوصد گونه نیشزان فرقهٔ بی‌تمیز
شد مملکت بی‌خانمان و پریشچون خانم بی‌جهیز
هرکس چو داماد آید از هر کنارتا گیردش در کنار
غافل که اسلام این‌قدر پست نیستکِش برگرفتن توان
ور بیشه از شیران تهی هست‌، نیستچندان که خفتن توان
این خانه باری خانهٔ مست نیستکِش پاک رفتن توان
بیرون شوند از خانهٔ هوشیارگر هستشان هوش یار
چون خاطر فردوس‌پیمای تواسلام را زیور است
وندر کلام پارسی رای تواستاد دانشور است
اندر مدیح ذات والای توگفتار من درخور است
والا شود آری از این رهگذارگفتار نغز بهار
تا مرد را از بخت‌، فرخندگی‌ستبخت تو فرخنده باد
تا مُلک را از عدل‌، پایندگی‌ستمُلکِ تو پاینده باد
تا جان و تن سرمایهٔ زندگی‌ستجان و تنت زنده باد
بادا نگهدارت به لیل و نهارلطف خداوندگار