گنج

شمارهٔ ۵۴ - اسلحهٔ حیات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۹ بیت
سگی ناتوان با سگی شرزه گفتکه رازی شنیدستم اندر نهفت
که تلخ است خون سگان سترگاز آن ناگوار است درکام گرگ
اگر بود شیرین چون خون برهبخوردند خونمان ددان یکسره
ز شیرینی خون‌، بره تلخ کامسگ‌از تلخی‌خون‌پر از شهد جام
جوابش چنین داد آن شرزه‌سگکه‌ای نازموده ز هفتاد، یک
بره چون سگان گر دهان داشتیدر آن چار زوبین نهان داشتی
بجای گران دنبه بودیش گازبه‌جای سم گرد چنگ دراز
نبودی ازو گرگ را هیچ بهرشدی‌خونش درکام بدخواه زهر
نه‌آنست‌شیرین نه شور است اینکه‌ بی‌زوری ‌است ‌آن و زور است ‌این
نه‌این‌نوش‌درخون شیرین اوستکه‌ در چنگ و دندان‌ مسکین ‌اوست
به خون من این تلخی معنویز دندان تیز است و چنگ قوی
سخن اندرین پنجهٔ آهنی استوگرنه که خون سگان تلخ نیست
چو با ما نیامد فزون زورشانبه‌بهتان خرد داشت معذورشان
به خون تلخی ما درآویختندوزین شرم خون بره ریختند
کسی چون ز کاری بماند فرویکی حکمت انگیزد از بهر او
بهارا فریب زمانه مخوروگر خورده‌ای جاودانه مخور
به سستی مهل تیغ را در نیامکجا مشت باید مفرما سلام
که گر خفت گرگی به میدان کینبه تن بردرندش سگان پوستین
سگ ‌شرزه‌شو، کِت‌بدارند دوستنه مسکین بره کت بدرند پوست