گنج

شمارهٔ ۴۴ - ساقی‌نامه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۲ بیت
بده ساقی آن می که خواب آوردشرابی که در مغز تاب آورد
میئی کز یکی‌جرعه‌اش پیل مستشود پشه را آلت لعب دست
شرابی که گر نوشدش خاره‌سنگشود نرم‌تر از حریر فرنگ
شرابی که گر نوشد از وی پروسبه یک جرعه گردد هوادار روس
شرابی که گر نوشدش انگلیسشود با خداوند ژرمن جلیس
شرابی که ولهلم اگر سرکشددگر نقشه جنگ کمتر کشد
شرابی که گر روس از او بو کندتنفر ز جیحون و آمو کند
شرابی که اتریش اگر زان خوردزکین ولیعهد خود بگذرد
شرابی که گر شد به ژاپون مماسبرد پیش چین پوزش و التماس
شرابی که گر نوشد از روی علم«‌پوانکاره‌» آید بر ویلهلم
شرابی که گر نوشدش نیکلاد راگر چشم پوشد ز آزار ما
ز تقسیم ایران بپوشد نظربه غمخواری ما ببندد کمر
شرابی که گرزان ‌«‌سر ادواردکری‌»کشد جرعه‌ای در صف داوری
نگوید که ایران به کابین ماستبترسد ز بادافره و بازخواست
بیا ساقی آن بادهٔ بی‌خودیبه من ده که سیر آیم از بخردی
که‌این بخردی بند و دام من استوز او تلخ چون‌زهر، کام‌ من است
به من ده که از خود فرامش کنمبه یکباره بند گران بشکنم
نگویم که ایران سرای من استهم‌ این مرز فرخنده‌ جای‌ من است
به من ده که از رنج سیرم کنیبه بیگانه‌خویی دلیرم کنی
ندانم که دشمن به خاک من استبه تاراج ناموس پاک من است
وگر در من این می ندارد اثربه بیگانه ده تا ببندد نظر
دریغا که بیگانه را مهر نیستبر افتاده آن کآورد مهر، کیست‌؟
جهان‌ سربسر جای‌ زور است‌ و بسمکافات بی‌زور، گور است و بس
چو عاجز بگرید بر احوال خویشبخندند زورآورانش به ریش
مکن گریه چون خورده‌ای نیشترکه از گریه دردت شود بیشتر
مهل تا خوری از بداندیش نیشچو خوردی‌ بکن‌ چارهٔ‌ درد خویش
بده ساقی آن بادهٔ خسرویکه مغز کهن زان پذیرد نوی
شرابی کز او کاوهٔ شیرمردبنوشید و شد قهرمان نبرد
شرابی که از او خشایارشابنوشید و شد بر جهان پادشا
شرابی که دارای اعظم از اوبنوشید و شد نیم عالم از او
شرابی که او را هم‌آورد نیستشرابی که جز درخور مرد نیست
شرابی که گر مرده زان نوشداز دو دیده‌اش خون برون جوشدا
شرابی کزان پشه‌، شیری کندوز آن مور لاغر، دلیری کند
شرابی که در سر نیارد دوارشرابی که هرگز ندارد خمار
به ایرانیان ده که یاری کننددرین بزمگه میگساری کنند
بیا مطرب آن چنگ را سازکنبه قول دری نغمه آغاز کن
به زبر و بم انباز کن ای پریدر آهنگ سغدی نوای دری
تو آشوب شهری و ماه منیبزن «‌شهر آشوب‌» اگر می‌زنی
درافکن به‌ سر شور و بیداد کنبه سوز و گداز این غزل یاد کن
خوشا مرز آباد ایران‌ زمینخوش آن شهریاران با آفرین
خوش آن کاخ‌های نوآراستهخوش آن سروقدان نوخاسته
خوش آن جویباران به فصل بهارخوش آن لاله‌ها رسته از جویبار
خوش آن‌ شهر اصطخر مینونشانخوش‌آن‌شیرمردان و گردنکشان
خوشا اکباتان‌ و خوشا شهر شوشخوش آن‌بلخ فرخنده جای سروش
خوشا هیرکانی و خوشا شهر هریخوشا دامغان‌، کشور صد دری
خوشا دشت البرز و شهر بزرگخوش‌آن مرز و آن مرزبان سترگ
خوشا دشت‌خوارزم‌ و گرگان خوشاخوشا آن دلیران گردن کشا
خوشا خاک تبریز مشکین‌ نفسخوشا ساحل سبز رود ارس
خوشا رود جیحون ، خوشا هیرمندخوشا آن نشابور و کوه بلند
خوش آن روزگار همایون ماخوش آن بخت پیروز میمون ما
کنون رفته آن تیر از شست مانمانده است جز باد در دست ما
کجا رفت‌ هوشنگ‌ و کو زردهشتکجا رفت جمشید فرخ‌سرشت
کجا رفت آن کاویانی درفشکجا رفت آن تیغ‌های بنفش
کجا رفت آن کاوهٔ نامدارکجا شد فریدون والاتبار
کجا شد «‌هکامن» کجا شد مدیکجا رفت آن فره ایزدی
کجا رفت آن کورش دادگرکجا رفت کمبوجی نامور
کجا رفت آن داریوش دلیرکجا رفت دارای بن اردشیر
دلیران ایران کجا رفته‌اندکه آرایش ملک بنهفته‌اند
بزرگان که در زیر خاک اندراندبیایند و بر خاک ما بگذرند
بپرسند از ایدر که ایران کجاستهمان مرز و بوم دلیران کجاست
ببینند کاین‌ جای مانده تهیز اورنگ و دیهیم شاهنشهی
نه گوی ونه چوگان‌نه میدان نه ‌اسبنه استخر پیدا نه آذرگشسب