گنج

شمارهٔ ۴۰ - جُعَل

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۶ بیت
یک جُعَل روزی ز اصطبلی حقیرناگهان افتاد در باغ امیر
وه چه باغی رشک گلزار فرنگلاله و سنبل درآن هفتاد رنگ
یکطرف در عطرپاشی یاسمنیکطرف در جلوه قد نسترن
پیچ و چایی دست در آغوش همنرگس و سنبل شده همدوش هم
از بنفشه پر شده اطراف جویهمچو خط گرد عذار خوبروی
سرو آزادش به آزادی علمخوبی و آزادگی انباز هم
زلف شمشادی ز هر سو خورده فراندر آن فِر، پیچ و خم‌ها مستتر
شسته گل‌ها دست‌ و روز از جزء و کللاله بر صورت زده صابون گل
از لطائف روح در رقص آمدهوآن همه بهر جعل نقص آمده
نکهت گل‌های عطری فی المثلموی بینی گشته از بهر جُعل
چه‌چه مرغان مست عشقبازهمچو افعی گوش او بگرفته گاز
شرشر آب روان از هر کنارپیش او چون بانگ شیر مرغزار
سرگران از گند و بوی گل شدهگوش، کر از وق‌وق بلبل شده
رشحهٔ باران فروردینیشخیس کرد از ساق پا تا بینیش
حرکت شن‌های نرم جوبباراز جُعل بردند آرام و قرار
یادش آمد کنج اصطبل ظریفو آن بخارات و پهن‌های لطیف
پشکل شیکی که گردش کرده بودغلط‌غلطان سوی لانه برده بود
آن مگس‌های طنین‌انداز مستسوسک‌های کوچک پشکل به‌ دست
آن هوای تیرهٔ پر دود و دمخوش‌تر از دشت گل و باغ ارم
گفت آوخ این دم و این دود چیستاین فضای نوبهارآلود چیست
زود برگشت آن جُعل از بوستانرفت و غُرغُر کرد پیش دوستان
گفت ای یاران‌، به‌حق کردگارما نفهمیدیم چیزی از بهار
گر بخواهید ای رفیقان شرح اوبهرتان گویم حدیثی مو به‌ مو
تودهٔ خاکی که بر آن پف کنیجرعهٔ آبی که آن را تف کنی
این بود معنای باغ و لاله‌زاراین بود ماهیت فصل بهار
بود آنجا بلبلی اندر قفسمی‌شنید این ماجرا زان بلهوس
قهقهی زد از سر درد فراقزار نالید از هجوم اشتیاق
با جُعل گفت ای پهن‌پازن جناب‌!ای دماغت گنده‌تر از منجلاب
ای ز بوی گُل گریزان میل میلهمچو از لاحول‌، عفریت ذلیل
توکجا و دیدن باغ ازکجالاله‌های سینه پر داغ از کجا
توکجا وگریهٔ ابر بهارتو کجا و اشتیاق روی یار
گر شوی بلبل‌، بدانی باغ چیستعشق‌ چه‌،‌ سوز درون‌ چه‌، داغ چیست
تودهٔ گل‌، خارت آید در نظررو بغل کن تودهٔ سرگین تر
پشگ‌های گرد مقبول سمیندانه دانه جمع کن از پارگین
گوشهٔ اصطبل از تو، گل ز ماعرعر از تو، نالهٔ بلبل ز ما
چون جعل‌پرخاش مرغ حق شنیدزر و زری کرد و درکنجی خزید