گنج

شمارهٔ ۳۳ - زن قاضی ری

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)۶۱ بیت
با پسرگفت زن قاضی ریکای پسر، این‌همه غفلت تا کی
گفتمت رنج بری گنج برینیم اگر سعی کنی پنج بری
گر به نفع دگران کار کنیخویش را زبدهٔ اخیار کنی
ورکنی سود خوداز رنج طلبشهره گردی به‌ یکی گنج طلب
گرچه این شق دوم عیاریستبهتر از تنبلی و بیعاری است
تو نه خیر دگران پیشه کنینه پی خیر خود اندیشه کنی
تو نه عیاری و نز اخیاریآدمی بی‌هنر و بیعاری
مدرسه رفتن تو وسوسه بودعیب کار تو ازبن مدرسه بود
ننمودی ز مدیر اصلا ترسمتصل تخمه شکستی سر درس
حالیا بی‌هنری حاصل تستگر سوادی‌است‌ فقط در دل تست
بی‌وجود و کچلک باز شدیدر فن مسخره ممتاز شدی
تو مپندار که دایم مادرهست پیش تو و زنده است پدر
از برای پدرت پای نمانددر ادارات دگر جای نماند
دستگیری نکند نیز کسیبه فقیران ندهد چیزکسی
از قضاگنده خری آنجا بودچشم فرزند سوی بابا بود
دوخته آن ‌پسرک چشم به خرچشم پوشیده ز پند مادر
گفت با مام‌، درین لحظه ی چندکه تو بر بنده همی دادی پند
گرچه دایم به تو می‌دادم گوشبرشمردم ز سر دقت و هوش
شصت‌ودوسگ‌مگس‌ازخایهٔ‌خرپر زد و تاخت به آنجای دگر
من شمردم همه را زود به زودشصت‌،‌یا شصت‌ودو، یا شصت و سه بود
تا نگویی تو که حیوانم منخرف و ابله و نادانم من
مادرش کوفت دو دستی به‌سرشفحش باربد به جد و پدرش
گفت الحق که پسر زادم مننه پسر، کرهٔ خر زادم من
تف بر آن نطفهٔ ناپاک تو باداف بر آن روح خطرناک تو باد
مرده‌شو این شکمم را ببردسگ هار این رحمم را بدرد
که به مانند توگه لوله بزادنانجیب و خر و سگ‌توله بزاد
شد در آن‌وحشت مادر فرزندهایهویی ز سر کوچه بلند
تپ‌تپ پای جوانان برخاستزِر زِر سوت عوانان برخاست
پسرک چشم نمالیده تمامبود مادر به تماشا، لب بام
تا برد لذتی از منظر چشمبه‌هوا رفت در آن آتش خشم
خر و فرزند و نصیحت بگذاشتبر لب بام شد و چشم گماشت
از قضا بود در آن کو پسریپسری شیوه زنی عشوه گری
نانجیبی ز حقیقت عاریلایق منصبی سردم داری
لیک درکشتن عشاق دلیرمژه چون ‌تیر و نگه چون شمشیر
سر و زلفی به سیاهی شب قدربر و رویی به سفیدی مه بدر
می گدازید به یک چشم زدنتا درون دل و اعماق بدن
دید زن شوهر خود را درکویشده با آن پسرک روی به ‌روی
از خجالت به زحیر افتادهغلطی کرده و گیر افتاده
پسرک فحش کشیدست بر اووسط کوچه پریدست بر او
خانم از حرص فرو تاخت ز بامجست در کوچه زبان پر دشنام
گفت با شوی که ای قاضی ریآخر این شعبده‌بازی تا کی
گاه زن‌، گاه بچه‌، شرمت کواز زن و از بچه آزرمت کو
سر پیری بچه‌بازیت چه بوداین‌قدر روده‌درازیت چه بود
تو چه می گفتی با این پسرهبا چنین بی ‌سر و پای نکره
شوی خندید و چنین گفت به ‌ویخانم این چس نفسی‌ها تاکی
دق کنی گر بچه‌ بازی بکنم‌؟پس بفرما به چه بازی بکنم
گفت و با خنده به منزل درشدزن هم اندر عقب شوهر شد
هر دو را در نظر آمد ناگاهطرفه چیزی که نعوذاً بالله
هر دو دیدند در آن گوشه پسرجسته مردانه به پشت خر نر
خانه از غیر چو خالی دیدهفرصتی جسته خری گاییده
مادر از آن حرکت رفت ز هوششوی بگرفت ورا در آغوش
موقع آشتیئی پیدا شددر میان واسطه‌ای برپا شد
گشت یک ‌مرتبه دلسوز زنشبوسه‌ها زد به پک و پوز زنش
گفت کمتر صنما ولوله کنجان من جوش مزن‌، حوصله کن
پسری را که تو باشی مادرگاه بر بام زنی گاه بدر
پدرش مشغله سازی چون منشصت ساله بچه‌بازی چون من
کشوری خالی از انواع علوممردمی عاری از انصاف و رسوم
دولتی منقلب و بی‌پر و پاعلمایی خرف و بی‌سر و پا
ناظم مدرسه‌ها، لوطی‌هادرسها ثانی چل طوطی‌ها
وزرایی همگی عشوه‌ پَرستوکلایی همگی رشوه‌ پَرست
این ‌چنین بار نیاید چه کند؟!خر همسایه نگاید چه کند؟!