گنج

شمارهٔ ۲ - در نصیحت

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۵ بیت
این شنیدم که تازی‌ای درویشکف بسودی ز مهر بر سگ خویش
زاهدی سگ بدید و آن تازیگفت ای سگ چرا چنین سازی‌؟‌!
مرد تازی به آب در زد دستگفت شستمش باز و عذرم هست
آن پلیدی ز من برفت به آببر زبان تو ماند رجس عتاب
حق گرت آب رحمت افشاندآن پلیدیت بر زبان ماند!
امر معروف و نهی از منکربه طریق ملاطفت خوش‌تر
ور نصیحت کنی‌، نهان شایدنه عیان که‌ش فضیحت افزاید
اوستادان ما به عهد قدیمچون که در حضرتی شدند ندیم
روز و شب بر درش مقیم بُدندناصح غیرمستقیم بُدند
صفتی زشت اگر در او دیدندمهره بر عکس آن صفت چیدند
نعت اضداد آن صفت گفتندگر شقی بُد، ز عاطفت گفتند
هر صفت کاندرو ندیدندیوصف آن را زمینه چیدندی
که فلان شه، فلان صفت را داشتبه فلان حُسن‌، مملکت را داشت
گر نبخشیدی این عمل تأثیرفرق کردی طریقهٔ تقریر
چون اثر کرد حس رحم در اوبه رحیمی مثل زدند برو
آن قدر وصف رحمتش کردندکه ز رحمت ملامتش کردند
بود پور سبکتکین به قدیمپادشاهی شجاع‌، لیک لئیم
آن قدر مدح نصر سامانیخوانده شد در حضور سلطانی
که چه مبلغ به «‌رودکی‌» بخشیدچه عطایا به آن یکی بخشید
تا بجنبید حس مکرمتش‌!عام شد بر جهانیان صلتش‌!
به «‌غضاری‌» چنان عنایت کردکه ز بسیاریش شکایت کرد!
الغرض‌، پند اگر نکو گوییآن‌چنان گو که خاص او گویی
ور ز حکمت برون نهی گامیچه نصیحت دهی‌، چه دشنامی
یاد باد آن که این سخن بنوشت‌:سرزنش بهتر از نصیحت زشت
ای بهار آن‌چنان نصیحت گویکه خدا داند و تو دانی و اوی