شگفتی تهمورث از دیدن کنیزان
دید تهمورث چو بر آن دوکنیزگفت با شیدسپ کای پیر عزیز
این دو دختر را جمالی بیمرستیا پری خود ز آدمی زیباتر است
همچو من بنگر تو نیز
گفت شیدسپ ای جهان را روشنیدور باش از فکرت اهریمنی
این نگار و نقش دیو رهزن استو آب و رنگ خامهٔ اهریمن است
در حقیقت نیست چیز
نقش بیرون از فرشته یادگاروز درون دیوند و دیوی نابکار
این نکورویان تمامی از برونراستبالایند و زیبا، وز درون
کجخیال و بیتمیز
بانوان ما رفیق شوهرندعاشق و یار و شفیق شوهرند
گرچه لطفی نیست در دیدارشانبر سر لطف است و خوبی کارشان
نزدشان شوهر عزیز
وین پریرویان پریزادند و بسوز جمال و حسن خود شادند و بس
نزد ایشان پارسایی هیچ نیستکارشان جز خودنمایی هیچ نیست
با دو زلف مشکبیز
زین دو دلبر بهترند آن دو هیونزان که خوبند از برون و از درون
اسب خوب از جنگ بیرونت کشدجفت بد بر تخت در خونت کشد
با سر شمشیر تیز
من اگر بودم به جای پادشاهاین دو زن را راندمی زین بارگاه
شاه گفت این زفترویی خود مبادکآدمیزاد از زن و اسب است شاد
زن سپید و اسب دیز
این زمان آمد دوان از کوهساربانوی ایران اناهیت از شکار
نیمهتن پوشیده در چرم پلنگساقو زانو، کتفو باز و لعلرنگ
چون گوزنی گورخیز
گردنی کوته، رخی ناگوشتمندبینیای چون بینی آهو بلند
خوشهخوشه موی سر مالان به پشتچشمها کوچک، لب زیرین درشت
نیزهٔ بر کف قطرهریز
آمد و دید آن دو اسب و آن دو زنشاه با شیدسپ مشغول سخن
گوید این یک: زن بران، مرکب بدارگوید آن یک: درخورند اینهرچهار
این دو اسب و دو کنیز
رفت نزدیک کنیزان چگلآن فرشته طلعتان دیو دل
چون گلسوریلطیف و تازهرویچونسمنپاک و چو نسرین مشکبوی
چون گهر نغز و تمیز
آندواز بیمش بلرزیدند سختچونزطوفانیقوی، شاخ درخت
لیکناهید از عطوفت خندخندگفت کاین دو خوبرو زان منند
زآن شه دیگرجهیز
با دو بازو هر دو را در برگرفت بوسهای از لعل هریک برگرفت
......
...