گنج

پیام بانو به تهمورث

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷۵ بیت
در بر بانو، زن و مردی فقیربرده بودند از بنی آدم اسیر
آن جوان زن‌، نام او میشایه بودشوهر او میشی پر مایه بود
هوشمند و تیز ویر
جمله از دیوان زبان آموختههم ره و رسم دبیری توخته
میشی و میشایه را فردا پگاهخواست بانو تا فرستد پیش شاه
با یکی دانا مشیر
گفت با آن هر دو اسرار درونآنچه بایست از فریب و از فسون
راز عشق خویشتن افشا نمودجمله کالای نهان را وا نمود
گفتشان ما فی الضمیر
چند لوح آورد از سنگ سیاهنامه‌ای کندند بهر پادشاه
لوح‌ها پیچیده در اوراق زرخادمی بگرفتشان بالای سر
همره ایشان دبیر
هدیه‌های جنیانه راست کردکوزه‌های زر و جام لاجورد
پرگلاب و شکر و دوشاب و قندخوابگاهی نرم و خرگاهی بلند
بایکی زربن ‌سریر
مجمری پر آتش افروختهاندر او عود قماری سوخته
جامه‌های دوخته با زبب و فراز ازار و از قبا و از کمر
لابلا مشک و عبیر
ساخته گردونه‌ای از سیم خامبسته برگردون دو اسب تیزگام
دو پری‌زاده کنیز چنگ‌زناز برگردون به رنگ سیم‌، تن
جامه از گلگون حریر
دو رسول آدمی را با پیامکفت تا شبگیر بنهادند گام
همره آنان پیامی شوق‌مندچرب‌تر از شیر و شیرین‌تر ز قند
جاکزین‌تر از اثیر
شاه را دیدند با رمحی بلندپیش خرگاهی ز جلد گوسفند
بر تن از چرم هژبران جوشنشآستینش کوته و عریان تنش
موی‌ تن همرنگ‌ قیر
رشته‌ای از پشم بسته برکمروز فلاخن بر میان‌، بندی دگر
کیسهٔ پرسنگ از آن آویختهتوده‌ای از سنگ پیشش ریخته
مستعد دار وگیر
پهلوانان‌ جوغه جوغه چون پلنگبر کتفشان‌ پوست‌های رنگ رنگ
چرم شیر وکرگدن کرده زرهبر کف هر یک فرسبی‌ پر گره
واسپری گرد و حقیر
مرد و زن برخاسته از خوابگاهدشت و وادی پر سرود و قاه‌قاه
جملگی را سر سوی مشرق فرازتا گزارند از سر طاعت نماز
پیش مهر مستنیر
بی‌تفاوت‌ مرد و زن‌ در شکل‌ و مویزن‌ چو مرد از موی‌ها پوشیده روی
مرد را چون زن دو پستان مایه گیربچه را هر دو به نوبت داده شیر
از امیر و از فقیر
زن چو مردان پهلوان و رزم‌جویمحکم و ورزیده وتن پر ز موی
همسر و هم کار و انباز و شفیقغیر زادن در همه کاری رفیق
از صغیر و ازکبیر
نه‌ حسد برده‌ زنی بر شوی خوبشنه دل مرد از نفاق جفت ریش
نه بلای عشق ونه درد فراقنه‌شبی‌مانده‌ز جفت‌خویش طاق
نی منافق‌، نی شریر
جمله آزاد از علوم و از فنونفارغ‌ازخودخواهی‌وعشق‌وجنون‌
جمله‌مهر و جمله کام و جمله کاربی‌بلای قحط و بی‌هجران یار
بی‌رقیب خرده گیر
کارشان پروردن گاو و رمهبا کشاورزی سر و کار همه
نسل‌ها را سال و مه کرده زبادبا طبیعت داده دست اتحاد
بی‌خبر از مرگ و میر
پوست‌ پوشانی‌ فزون‌ از حد و حصرخیمه و مغاره‌شان مشکو و قصر
کودک و مرد و زن و ییر و جوانیک نشان و یک مراد و یک زبان
یکدل و فرمان‌پذیر
شه چو دید آن دوتن آراستهجامه بر تن کرده‌، رخ پیراسته
چون‌ دو کودک‌ ساخته‌ بی‌موی‌ رویموزه بر پا کرده و تابیده موی
چون دو حور دلپذیر
گفت با خود کاین پریزادان که‌اندآمدنشان‌ چیست‌ و اینجا از چه‌اند
چون شنید آن آدمی گفتارشانشادمانی کرد از دیدارشان
آن امیر بی‌نظیر
شاه دست آن دو را بگرفت نرمپیش‌ خود بنشاند و پس‌ پرسید گرم
درشگفتی‌ ماند زان زیب و جمالکرد از آنان زان سپس‌ یک یک سؤال
حال یاران اسیر
زان سپس از کار دیوان بازجستکز چه‌ رو در جنگ،‌ دی گشتند سست
آن دو تن گفتند کار دوش راقصهٔ آن بزم و نوشانوش را
لاف و غوغا و نفیر
گفت میشایه که ای فرّخ‌ پدریادگار او شهنگ نامور
ای ز تو نسل کیومرث ارجمندشاه زنیاوند و میر دیو بند
آدمیزاد کبیر
هر دمی فتحی ز نو، روزیت باددر شکار و جنگ فیروزیت باد
خیمه‌ات از فرّ خور پر نور بادوز چراگاهت زمستان دور باد
باد آبانت چو تیر
جنیان از ما فراوان بسته‌اندهمچو ما آنجا بسی دلخسته‌اند
لیک از این در، فرض‌تر دارم پیامهست پیغام خوشی‌، بشنو تمام
این بشارت زین بشیر