داستان «خرفستر»
بشنوی ار گفتهٔ پیر مغانگیری ازین دیو چه آه و فغان
خلقتش از دیو شد این شوم ذاتکشتن وی زان بود از واجبات
مؤبدی این قصهٔ خرفسترانگوید و بس نکتهٔ حکمت در آن
کیک و مله کژدم و مار و مگساشپش و زنبور و از این جنس بس
ساخته ز اندیشهٔ اهریمناندمایهٔ آزردن مرد و زناند
وز پی اجر من و تو در شمارداد بر این طایفه جان، کردگار
وین مگس آمد سر اهریمنانخلقی از او بر سر و سینهزنان
عافیت از هیبت او در گریزشیر نر از صدمت او اشگریز
عاجز از او آدمی و چارپاتیره از او مسکن و صحن سرا
بر بشر از زلزله فتاکتروز سگ و گرک گله بیباکتر
چون سگ دیوانه و چون گرگ و مارکشتن او فرض بر اهل دیار
وز سگ دیوانه و از مار و گرگزحمتش افزونتر و هولش بزرگ
در همه عمری سگ دیوانهایبینی و ماری شده از لانهای
وین بتر از عقرب و مار و رطیلحملهور آید سوی ما، خیلخیل
پیشهٔ او کشتن اولاد ما استکشتن او فرض بر افراد ماست