گنج

خاتمه

ای پسر مادر خود را مازاربیش از او هیچ کرا دوست مدار
تو چه دانی که چها در دل اوستاو ترا تا به کجا دارد دوست
نیست از «‌عشق‌» فزون‌تر مهریآن که‌بسته است به موی و چهری
عشق از وصل بکاهد باریکم شود از غمی و آزاری
لیکن آن مهر که مادر داردسایه کی از سر ما بردارد؟
مهر مادر چو بود بنیادینشود کم ز عزا یا شادی
کور وکرکردی و بیمار و پریشپیر و فرتوت و فقیر و درویش
مام را با تو همان مهر بجاستنیست ‌این ‌مهر، که این ‌مهر خداست
گر نبودی دل مادر به جهانآدمیت شدی از چشم نهان
معنی عشق درآب و گل اوستعشق اگر شکل پذیرد دل اوست
هست فردوس برین چهرهٔ مامچهرهٔ مام بهشتی است تمام
واب کوثرکه روان افزایدزان دو پستان مبارک زاید
شاخ طوبیست قد و بالایشخیز و سر نِه به مبارک پایش
از توگر مادر تو نیست رضادان که راضی نبود از تو خدا
وای اگر خندهٔ گستاخ کنی‌!آخ اگر بر رخ او آخ کنی‌!
بسته مادر دل دروای‌ به توگر کنی وای برو، وای به تو!
دل او جوی گرت عقل و ذکاستکان کلید همه خوشبختی‌هاست