گنج

شکوهٔ عروس از مادر شوهر!

پیرزن صبر نمودی به جفاشباکس آن راز نمی کردی فاش
لیک آن دختر غدار پلیدکرد با شوی شبی رازپدید
گفت مام تو مرا کشت ز غمبس که با من کند از کینه ستم
ما نسازیم به یکجای مقریا مرا دار به‌بر، یا مادر
زن چو با مرد جوان آمیزدزال باید ز میان برخیزد
من و او جمع نیاییم بهمواندربن خیمه نپاییم بهم
می‌روم من سوی قوم از بر توبعد ازین آن تو و آن مادرتو
پسر این قصه چو از زن بشنیداز سر قهرگریبان بدرید
از در خیمه برون شد به ‌شتابرفت و با مادر خود کرد عتاب
زال از مهر جگرگوشهٔ خویشسر به اندیشه فکند اندر پیش
دل ندادش که بگوید آن رازکه مبادا شود آن کار دراز
دختر از پیش پسر دور شودپسرش واله و رنجور شود
هرچه گفت آن صنم کافرکیشزال کرد آن همه در گردن خویش
تا جدایی نبود بین دو یاربیگناهی به گنه کرد اقرار
گفت آری رخ‌بختم سیهستمن گنهکارم و او بی گنهست
راست‌می گوید و بی‌تقصیر استگنه از مادر بی‌تدبیر است
مرد بیچاره چوبشنید سخنرفت و بوسید سر و صورت زن
کای صنم بخش به حال تبهشبگذر بهر خدا ازگنهش
جای شرمندگی ازآنچه شنیدتیزترشد زن بی‌شرم پلید
گفت خواهی که شوم ازتو رضادورکن مادر خود را ز‌ینجا
من در اینجا ننشینم با اومن درین خانه نشینم‌، یا او
مرد نادان ز سرکینه و دردبین که با مادر بیچاره چه کرد