گنج

دل مادر

بود در بصره جوانی ز اعرابشده از عشق بتی مست و خراب
دختری آفت دل‌، غارت دینغمزه‌اش در ره جان‌ها به کمین
چشم جادوش به کفر آغشتهصف مژگان ز خدا برگشته
عشوه‌اش خون جوانان خوردهدل صد پیر و جوان آزرده
نازپرور صنمی‌، سنگدلیبیوفا شاهد پیمان گسلی
بصره از غمزهٔ او گشته خرابرانده شط‌العرب از چشم پرآب
بصره را زآن خم زلف شبرنگداده بیم از خطر لشکر زنگ
دل مردان عرب‌، خستهٔ اوشد دل مرد جوان بستهٔ او
آن جوان داشت یکی مادر پیربه هواداری فرزند، اسیر
مادری بسته به فرزند، امیدموی در تربیتش کرده سفید
گفت با مادر خود راز نهفتمادر از روی وفا قصه شنفت