بخش ۷۰ - در مذمت سرکشی و عیبجویی
در بر مام و باب خاضع باشامرشان را ز جان متابع باش
محترم دار پیرمردان راقول استاد و حکم سلطان را
به قوانین مملکت بگرایبا بزرگان مخالفت منمای
اصلهای قدیم را مفکنچون کهن یافتی قدح، مشکن
عیب چیزی مکن به دَم سردیبهتر از او بیار اگر مردی
گفتن عیب کس نسنجیدهمیشود عادتی نکوهیده
عیبجویی چوگشت عادت توبسته گردد در سعادت تو
نیست کس در جهان لاف و گزافبدتر از مردمان منفیباف
کانچه بینند زشت میبیننددوزخ اندر بهشت میبینند
گر ز قرآن سخن کنی برشانخرده گیرند بر پیمبرشان
همه آکنده از خطا و خلافتهی از رحم و خالی از انصاف
همه از فضل و تقوی آوارههمه بیبندوبار و بیکاره
هرچه آید به دست میشکنندلیک چیزی درست مینکنند
هرچه رابشنوند رد سازندهرچه بدهی ز کف بیندازند
به قبا و کلاه بد گوبندبه گدا و به شاه بد گویند
هرچه را بنگرند بد شمرندیکی ار بشنوند صد شمرند
پی اغوای چند کودن عامداد آزادمرد را دشنام
خوار سازند هر عزیزی رانپسندند هیچ چیزی را
ور نشانی فراز مسندشانسازی اندر عمل مقیدشان
با همه ادعا به وقت عملاندر افتند همچوخر به وحل
بتر اینجاست کاین گروه دنیروز راحت کنند بددهنی
لیک چون سختیئی پدید آیدظلم و بدبختیئی پدید آید
دشمنی چیره بر وطن کرددسبب بیم مرد و زن گردد
عدل و انصاف را نهد به کناردرکفی تیغ و درکفی دینار
این فضولان ناکس هوچیهمچو گربه به سفره مو موچی
بس که آهسته می کشند نفسمرده از زندهشان نداند کس
در بر ظالمان ز روی نیازهمگی پوزش آورند و نماز
پیش ظالم چو نوکر شخصیگرمخوشخدمتیوخوشرقصی
بر آزادمرد لیک درشتتیغی از ناسزاگرفته به مشت
در رود روزترس باد همههرزهلایی رود ز یاد همه
باز چون ملک با قرار آیدعدل و قانون به روی کار آید
لب به قدح عباد بگشاینددفتر انتقاد بگشایند
غافلند از شجاعت ادبیوز میانهروی و حق طلبی
گاه چون گرک وگاه چون موشندگاه جوشان و گاه خاموشند
وز شجاعت که در میانه بوداین مفالیک را کرانه بود
زآدمیت که هست حد وسطغافلند، اینت خلقتی بهغلط
گرکسیسست گشت چست شوندورکسی سخت گشت سست شوند
عیب از اینهاست کاین خرابه وطننشود عدل و داد را مسکن
نوبتی هرج ومرج وآشوبستنوبتی ظلم وقهرسرکوبست
گفت دانشوری که هر کشوریابد آن راکه باشدش درخور
آری ایران نکرده کار هنوزنیز نگرفته اعتبار هنوز
مردم مرده ریگش از هر بابکم و آب و گیا در آن کمیاب
بجز از هیرمند و خوزستانطبرستان و دیلم و گرگان
همه کهسار و رودهای حقیرواحههایی درون پهن کویر
همه افتادهاند دور از همخلق کم، علم کم، عمارت کم
خلقش از فرط فقر و بدروزیروز و شب گرم حیلتاندوزی
عیبجویی شدست کار همهتیره گشتست روزگار همه
کرده دیو دروغ در دل هاخانهها، قصرها و منزلها
ناپسندند خلق در پنداربد به گفتار و زشت در کردار
بس که بدسیرتند و زشتاندیشیار بیگانهاند و دشمن خویش
جیش چنگیز و لشگر تیمورکشتن و غارت و تعدی و زور
ظلم ظلام و جبر جباراندزدی عاملان و بنداران
عوض سیرت مسلمانیخلق را داده خوی شیطانی
معنی عدل و داد رفت از یادصدق و مردانگی ز قدر افتاد
شد فتوّت گزاف و افسانهراستی دام و مردمی دانه
علم شد حصر بر کتابی چندوان کتب مرجع دوابی چند
«علمهای صحیح» شد فرعی اااصل شد چند حیلهٔ شرعی
مردمانی که قرب نهصد سالباشد احوالشان بدین منوال
ظلم چنگیز دیده و تیمورسالها لال بوده و کر و کور
گه ز شیخ و امام حد خوردهگه ز یابوی شه لگد خورده
سگ ملعون شنیده از ملاشده از ترس، روز و شب دولا
راز دل را ز بیم رنج وگزندباز ناگفته با زن و فرزند
کرده دایم تقیه در مذهبپرده گسترده بر ذهاب و ذهب اا
برده شبرو به شب دکانش راراهزن روز، کاروانش را
از کتب جز فسانه نادیدهبه جز از روضه پند نشنیده
بیخبر از کتاب و از تفسیرغیر غسل جنابت و تطهیر
جز به تدبیرهای مردانهکی شود رادمرد و فرزانه
وای اگر باز هم جفا بیندباز هم ظلم و ابتلا بیند
حاکمانی دد و دنی یابدهمه را گرم رهزنی یابد
عوض مفتیان و آخوندانلشگری بیند از فکلبندان
همگی خوبچهر و بدکردارقاضی و شحنه جِهبِذ و بندار
پای تا سر فضولی و لوسیجملگی مفتخر به جاسوسی
آن به عدلیه خورده مالش رابرده این یک زر و عیالش را
ملتی کاینچنین اداره شودخواهی اندر جهان چکاره شود؟
زین چنین قوم بویهٔ اصلاحهست چون از مسا امید صباح
ویژه کاو را ز دین جدا سازندپاک مأیوسش از خدا سازند
غیرت و دین، شهامت و مردیهمه گردد بدل به بیدردی
چون که اخلاق ملتی شد پستدیر یا زود میرود از دست
بارالها! تفضلی فرمایدری از رحمتت به ما بگشای
مگذار این وطن ز دست شودوین نژاد قدیم پست شود
کاین وطن مهد علم و عرفانستجای پاکان و رادمردانست
دور ساز این اراذل و اوغاد برکن از ملک بیخ جور و فساد