گنج

بخش ۶۴ - حکایت گراز

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۳ بیت
در خیابان باغ‌، فصل بهارمی‌چمید آن گراز پست شعار
بلبلی چند از قفای گرازبر سر شاخ گل مدیح طراز
گه به بحر طویل و گاه خفیفمی‌سرودند شعرهای لطیف
در قفای گراز خودکامهاین چکامه سرودی آن چامه
آن یکی نغمهٔ مغانی داشتوان دگر لحن خسروانی داشت
مرغکان گه به شاخه گاه به ساقمترنم به شیوهٔ عشاق
گه ز گلبن به خاک جستندیکه به زیر ستاک جستندی
خوک نادان به عادت جهالشده سرخوش به نغمهٔ قوال
دُم به تحسینشان بجنباندیگوش وا کردی و بخواباندی
نیز گاهی سری تکان دادیخبرگی‌های خود نشان دادی
مرغکان لیک فارغ از آن رازبی نیاز از قبول و ردّ گراز
زان به دنبال او روان بودندکه فقیران گرسنگان بودند
او دریدی به گاز خویش زمینتا خورد بیخ لاله و نسرین
و آمدی زان شیارهاش پدیدکرم‌هایی لطیف‌، زرد و سفید
بلبلان رزق خویش می‌خوردندهمه بر خوک چاشت می‌کردند
جاهلانی که گشته‌اند عزیزنه به‌حق بل به نیش و ناخن تیز
پیششان مرغکان ترانه کنندتا که تدبیر آب و دانه کنند
خوک نادان به لاله‌زار اندرمرزها را نموده زیر و زبر
لقمه‌هایی کلان برانگیزدخرده‌هایی از آن فرو ریزد
مرغکان خرده‌هاش چینه کنندوز پی کودکان هزینه کنند
نغمه‌خوانان به بوی چینه چماننغمه‌هاشان مدیح محتشمان
حمقا آن به ریش می‌گیرندوز کرامات خویش می‌گیرند
لیک غافل که جز چرندی نیستغیر افسوس و ریشخندی نیست