گنج

بخش ۴۲ - عاقبت کار وجدان‌فروش و رها شدن رفیق از بند

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۶ بیت
چون ‌ز حبس ‌جوان ‌سه سال گذشتمدت حبس او ، به آخر گشت
تاخت بیرون ز حبس بیچارهبی‌سرانجام و عور و آواره
خانه بر باد و زن طلاق و فقیربی‌نصیب از نقیر و از قطمیر
یکی از دوستان رسیدش پیشمرد ازوجست‌حال‌همسرخوا
گفت دادی طلاق و شوی گرفتچندگاهی ز خلق روی گرفت
رفت شویش شبی به مهمانیشب سیه بود وسرد و بارانی
بستر خود به زیر طاقی بردطاق بر وی فتاد و بیدین مرد
مَرد مُرد و ضعیفه​ی مسکینگشت‌در «شهر نو» کرایه‌نشین
شد از این داستان دلش به ‌دو نیمتاخت نزدیک دوستان قدیم
دید آن‌ جمله مردمی شده‌اندصاحب‌خانه و زن و فرزند
همه فارغ ز رادع و زاجرآن یکی کاسب آن یکی تاجر
چون رفیق قدیم را دیدندچون گل نوشکفته خندیدند
رحم کردند بر ندامت اوشکرکردند بر سلامت او
جان و کالا و مسکنش دادندبه از اول یکی زنش دادند
ساختندش شریک در مکسبکاسبی گشت صاحب منصب
پشت پا زد به خدمت دولتکند دندان ز نعمت دولت