بخش ۲۳ - در وظیفهشناسی
رسم مکتب بود که استادتپیش بنهد یکی وٍرٍستادت
گوید این را بخوان و حاضر کنکزتو پرسم همی سخن به سخن
گر نخوانی و سهلانگاریوان ورستاد یاوه پنداری
گوشمالت دهند استادانخوارگردی به نزد همزادان
این ورستاد کودکان پند استبنگرد هرکه او خردمند است
این ورستاد را که داد استادنام آن را عرب وظیفه نهاد
چون که گشتی کلان و مرد شدیسوی امید رهنورد شدی
شود آن گه زمانه استادتپیش بنهد دگر ورستادت
گوید اینت وظیفهٔ کارستکارکن گرچه کار دشوار است
گر به مکتب وظیفه خواندستیوان ورستاد را نماندستی
این ورستاد مر تراست روانکار فرمودنش بسی آسان
با تو گیتی شریک کار شوددر ادای وظیفه یار شود
چون روان با شدت وظیفه خوبشکارهایت روان شود از پیش
ژندهپوش کسی نخواهی شدبار دوش کسی نخواهی شد
دانشی را که کردهای تحصیلپیش رویت کند گشاده سبیل
ور به مکتب وظیفه نشناسیاوستاد و خلیفه نشناسی
چون شود روزگار استادتخواند باید ز سر ورستادت
خواندنش گرچه هست بس مشگلداد باید به کار باری دل
گرچه بینی عذاب و رنج بسیعاقبت میشوی تو نیز کسی
جای گیری ز جرگهٔ نسناسدر صف مردم وظیفهشناس
وگر این بار هم شوی کاهلنیبشی جز منافق و جاهل
کار دشخوار گرددت پس از آنوز تو دشخوار، کار اهل جهان
هر صباحی وظیفهایت نهندهر دمی درس تازهایت دهند
یاد نگرفته نکتهای زین یکمیدهد درس دیگریت فلک
نه ز استاد جسته تربیتینز پدر برگرفته تجربتی
نه وظیفه شناخته نه عملگول و نادان و مست و لایعقل
افتی اندر شکنجههای زمانمرد بیدرد و درد بیدرمان
روزگارت چنان بمالد گوشکه زند مغز استخوانت جوش
شوی از کوب آسمان شیدادرد پیدا و زخم ناپیدا
چون ندانی به زخمها مرهمخو ی گیری به دردها کم کم
شو ی از دانش و شرف مفلسقسیالقلب و بی رگ و بیحس
حس چو از آستانه برخیزدشرم و درد از میانه برخیزد
درد چون رفت، شرم هم برودغیرت و خون گرم هم برود
شرم چون رفت، رفت عفت همتقو ی و مردی و فتوت هم
مرد بیشرم، بی عفاف شودحیله سازد، دروغباف شود
دشمن جان بخردان گرددمایهٔ ننگ خاندان گردد
خیزد این خویهای نسناسیربشهاش از وظیفهنشناسی
لاابالی شود به نیک وبه بددر جهان هیچ ننگرد جز خود
بخت از ملتی چو برگردددر وی این فرقه نامور گردد
شود از بخت بد درین صحنهمحتسب دزد و راهزن شحنه
چون برافتاد رسم خیر و صلاحشود البته خون خلق مباح
زشتنامان چو نامدار شونداهل ناموس و نامخوار شوند
لاجرم جای آبرومندانیا ته خانه است یا زندان
اهل تقوی اگر امیر شوندجانیان جمله دستگیر شوند
همچنین چون امیر شد جانیاهل تقوی شوند زندانی
زان که یزدان در اولین ترکیبریخت طرح تناسب و ترتیب
متناسب گرفت کار جهانتا توان داشتن شمار جهان
کیست دانشپژوه صاحبجاهآن که باشد ز خویشتن آگاه
هرکه بر نفس خویش چیر بودبه حقیقت که او دلیر بود
وان که او دیو آز کرد به بنداو بود بینیاز و دولتمند
آن کسی خوبش را بهنام کندکه به نفع بشر قیام کند
هرکه پیرامن خطرگردددر جهان سخت مشتهر گردد
لیک هر شهرتی نکو نبودعرق ذلت آبرو نبود
آن که افشاند بول در زمزمگشت نامی ولی نه چون خاتم
نیست شهرت دلیل دانایینه تنومندی از توانایی
رادمرد حکیم نیکوکارجوید از مردم زمانه کنار
زان که یک همنشین باتقویبه ز سیصد مرید بیمعنی
آن که گنجی در آستین داردکی سر برگ همنشین دارد
مرد عارف ز صیت بگریزدعاقل از ابلهان بپرهیزد
اکثر خلق گول و بیعقلنددشمن علم و عاشق نقلند
آن که نقلش فتاد در افواهگرچه خضر است میشودگمراه
دوستداران و دشمنان جهولبه قبول و به رد او مشغول
نقلش اندر جهان سمر گرددپند و اندرز او هدر گردد
زیرکان زیر زیر، کار کنندکاسبان کسب اشتهار کنند
سخنی پخته و درست و تمامبهتر از صدهزار گفتهٔ خام
گر کسی جهلی از دلی روبدبه که صد شهر را برآشوبد
گر کنی تربیت جوانی رابه که پر زر کنی جهانی را
ور نهی پند نامهای محکمپس مرگ خود اندربن عالم
به که خلقان زتو برآشوبندبر سر و مغز یکدگرکوبند
آنیکی خواندت خدای بشروان دگر داندت بلای بشر
عارفی چینی از طریق فسوسگفته بود این سخن به کنفسیوس
گفتههایش به نظم سنجیدمزان که عین حقیقتش دیدم