گنج

بخش سوم - از کریم خان زند تا مشروطه

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۱۷۲ بیت
اندرین فترت برآمد رایت سالار زندمملکت را کرد مستخلص پس از پیکار چند
بود سلطانی کریم و شهریاری هوشمنددوحهٔ نیکی نشاند و ریشهٔ زشتی بکند
پایگاه ملک را بنهاد بر چرخ بلندخسروان را شاید از رفتار او گیرند پند
بس که بد راد و فروتن‌، شه نخواندی خویش راخود وکیل زیردستان نام راندی خویش را
کشور اندر عهد او آسایش و آرام یافتزیردستان را به نیکی کام داد و کام یافت
چون حسن شاه قجر مازندران را رام یافتخان زند از او شکستی سخت بدفرجام یافت
حیله‌ها انگیخت چون خود را به بند و دام یافتتا که کار دشمن از تدبیر او انجام یافت
خود سر قاجار سر ببریده بود زان دار و گیرنیز فرزند و کسانش زان میان گشتند اسیر
الغرض با زیردستان گشت چندان سازگارکان نتاند مهربان مادر به طفل شیرخوار
شب شدی بر بام و افکندی نظر بر هر کنارگر نشان عیش جستی شکر کردی بیشمار
ور نشان بانگ و رامش کم شنیدی شهریارناسزا گفتی بسی بر پاسبانان دیار
تا چه کردستید با مردم ز زشتی و بدیکامشب از آنان نیاید بانگ عیش و بیخودی
خود شبی بزمی بپا کرد از زنان ماهرودید یک تن زان میان افکنده چین اندر برو
گفت این از چیست‌؟ گفت ای شهریار کامجوکرده با من چند گه سبزی فروشی دل نکو
نیز من امشب قرار وصل دادستم بدوچون حدیث او به پایان رفت‌، شاه نیکخو
گفت کان زن را همان دم با می و اسباب نوشچاکران بردند اندر خانهٔ سبزی‌فروش
با چنین آبادی ملک و خوشی و کر و فربا خودآرائی و آرایش نبود او را نظر
جامه‌ای از پنبه بودش هر دو رویه آستروآن هم آرنجش همیشه پینه‌دار و نیمه‌در
لیک گاه جود و بخشش داشت در پیش نظرسنگ را همتای گوهر خاک همسنگ زر
هم ازین‌ احسان و جود آنگه که رخ بر خاک سوددر درون مخزنش جز هفت بدره زر نبود
باری اندر ملک داری درّ عدل و داد سفتهم به نام نیک‌، تخت و تاج را بدرود گفت
جانشینان ورا شد جهل و استبداد جفتطالع بیدارشان از جهل و استبداد خفت
صرصر بیدولتی‌شان خرمن آمال رفتپس گل قاجاریان ازگلشن عزت شکفت
لیک نام زند را بنمود درگیتی بلندپهلوان شیردل لطفعلی خان میر زند
بر در شیراز با خلقی گران میر دلیرتاخت بر لشکرگه آقا محمد خان چو شیر
مهتر قاجار مردی کرد و باز استاد دیرزین ثبات و پردلی شد بر امیر زند چیر
جنگ‌ها کردند تا شد روزگار از جنگ سیرپهلوان زند آمد عاقبت زین جنگ زیر
گشت صیت دولت آقا محمد خان بلندکرد گیتی دولت پیشینیان را ریشخند
اوست اندر پادشاهی مغز و اینان جمله پوستیک تن ازاینان اگر شایان تحسین است اوست
بی‌دورنگی بد، به ‌دشمن ‌دشمن ‌و با دوست‌ د‌وستآفرین بر شهریاری کاینش طبع و اینش خوست
گاه کوشش راست گفتی ساخته از سنگ روستگاه تدبیر آنچه گفتی خلق گفتندی نکوست
از پس مرگ خدیو زند از شیراز تاختشد سوی مازندران و نوبت شاهی نواخت
فرقهٔ قاجار از جان بندهٔ درگه شدندمردم کوه پتشخوارش ز جان همره شدند
الغرض نیمی ز ایران بندگان شه شدنددشمنان خانگی چون زین خبر آگه شدند
جنگجویی را همه تن سوی میدانگه شدندلیک در میدان آن شیر ژیان روبه شدند
بر خوانین و رجال زند یک یک چیره شدروز بدخواهان ز نور رای پاکش تیره شد
باری او را بود در شاهی دو خوی ناپسندخست بسیار و بی‌انصافی بالابلند
نیمهٔ مردان کرمان را به خواری چشم کنددخترانشان را به ذل بردگی اندر فکند
پس بکندش چشم و آوردش به ری بسته به‌بندراند حکمی زشت بر لطفعلی خان. شاه زند
در ری آن شهزادهٔ آزاده را بر دارکردخویش را نزد جوانمردان گیتی خوار کرد!
میرزا شهرخ که بود اندر خراسان حکمرانپور نادر شه بد و بودش جواهرها نهان
بود نابینا و شد تسلیم خاقان جهانوز شکنجه مرد مسکین‌، اینت خصمی بی‌امان
شد به رزم روسیان زآن‌ پس سوی تفلیس‌، خانگنجه و تفلیس بستد شد سوی شوشی روان
وز خراسان گنج‌های نادرش آمد به‌ دستنیز از تاراج گرجستان فراوان طرف بست
اندر اردوگاه پیرامون شوشی نیمشبکرد از دو خادم دیرینه خربوزه طلب
بهرش آوردند و شه بنمود بر آنان غضبکفت ازین خربوزه خوردستید بی‌شرط ادب
بامدادان چشم‌هاتان برکنم تا زان سببعبرت افزایید زیرا عبرت افزاید تعب
وان دواش از بیم جان کشتند نزدیک سحرخست و بی‌رحمی آری این‌چنین بخشد ثمر!
شد سپس فتحعلی شه اندر ایران پادشابود سلطانی رحیم و شهریاری با حیا
لطف‌ها فرمود بر فتحعلی خان صباشعر و صنعت یافت از تشویق او قدر و بها
هم در آن ایام جنگ روس و ایران شد بپاانگلیسان وعده‌ها کردند بی‌شرط وفا
چند منصب‌دار در افواج ایران داشتندجنگ چون پیش آمد آن اشخاص را برداشتند
بست ناپلیون با فتحعلی عهد ودادزان بریتانی به بیم افتاد و برگشت از عناد
بست با قیصر، علی‌رغم بناپارت اتحادکرد اندر بارهٔ قفقاز وگرجستان فساد
نیز با فتحعلی شه دم زد از صلح و سدادزان میان فتحعلی شه کرد بر وی اعتماد
شد در آن هنگام ناپلیون اول از میانگشت ایران زان سپس جولانگه بیگانگان
روس با ما جنگ کرد و در گلستان عهد بستلیک ناگه عهدهای بسته را در هم شکست
حمله بر تبریز کرد و داد جنگی تازه دستعاقبت در ترکمان‌چایی ز نو پیمان ببست
وآن قرار جابرانه همچنان برجای هستچند شهر از ما گرفت و نام ما را کرد پست
لیک شد قیصر ضمین کز بعد مرگ پادشاهخسروی عباس و آلش را بود بی‌اشتباه
شاه‌عباس از پس آن عهد و پیمان خوار شدنایب شه بود لیکن راندهٔ دربار شد
متهم شد در شکست روس و بی‌مقدار شددر خراسان رفت و آنجا زاندهان بیمار شد
خاک طوس از آن قد بالنده برخوردار شدشاه هم در اصفهان از زندگی بیزار شد
از پس فتحعلی شه‌، شه‌محمد شاه گشتمر علی‌شه را ز شاهی دست و دل کوتاه گشت
جانشین بد شه محمد زادهٔ عباس شاهزانکه عهد روس و ایران بد بر این معنی گواه
لیک فرزندان شه بودند اندر اشتباههریکی خود را شهی خواندند با خیل و سپاه
ظل سلطان شد علی‌شاه و به‌ری برشد به گاهجانشین بیرون از آذربایجان شد کینه‌خواه
همره قائم مقام آمد سوی ری با شتابکشت تسلیم برادرزاده‌، شاه نیم‌خواب
زادگان شاه ماضی هر یکی شاهی بدندهر یکی در ملک چون شیر دژآکاهی بدند
لیک با تهدید قیصر جمله روباهی بدندمر محمد شاه را خدام همراهی بدند
تابع استاره کشته ارچه خود ماهی بدنددر بر قائم مقامش عبد درگاهی بدند
فخر ایران و فراهان خواجه بوالقاسم وزیرآنکه کلکش وحشیان رارام کردی با صفیر
خواجه‌بوالقاسم به کار روس و ایران دست داشتدر منظم کردن ایران بسی همت گماشت
در فن انشا ز نو تخمی به باغ فضل کاشتشعر را نیکو سرود و نامه را نیکو نگاشت
در امور ملک رایات اولی‌الامری فراشتزان سبب افکار دربار شه از وی روی کاشت
در نگارستان به ناحق کشته شد قائم‌مقامحاجی میرزا آقاسی آن جاه و مقام را یافت
میرزا آقاسی اندر فتح اقلیم هراتجنب‌ و جوشی کرد لیکن پیش آمد مشکلات
ساخت بهر خود ضیاع وافر از ملک و قناتدست و پایی کرد تا شه را پدید آمد وفات
ناصرالدین‌شه بری رخ کرد چون شد شاه ماتبود همراهش وزیری داهی و عالی صفات
میر نام آور تقی خان آن وزیر بی‌نظیرکش اتابک شد لقب زان‌پس که بد میرکبیر
چون که ناپلیون به‌سوری «‌سن هلن‌» شد رهسپاربسته شد اندر اروپا عهدهای استوار
یافت لوی هجدهم بر مسند شاهی قراراختلافات اروپا ختم شد یک روزگار
وز دگر سو جنبش علمی به عالم یافت بارلیک ایران بود غرق خواب جهل و اضطرار
درکناری اوفتاده سست و غافل زین امورانگلیس و روس بر وی چیره از نزدیک و دور
مردم هشیار دنیا در خیال سروریروز و شب مستغرق تدبیر و حیلت گستری
گرم نشر صنعت و علم و رعیت‌پروریبهر کالای وطن در جستجوی مشتری
در نهان ستوار کرده پایهٔ جنگ‌آوریلیک ایران زندگانی را شمرده سرسری
گه فریب روس خورده گه فریب انگریزتاگذشت آن فرصت عالی به کجدار و مریز
ناصرالدین شه جوانی بود نادانسته کارمهد علیا مادرش درکارها دایر مدار
مردم دربار هر یک ناکسی مردم‌شکاربود تنها صدر اعظم در پی اصلاح کار
فکرتش آن بود تا با روسیان آید کناروز هری آرد به کف تا غزنی و تا قندهار
روس و ایران متحد در آسیا جولان کنندانگلیسان رابرون از خاک هندستان کنند
اندرین فکرت وزیر شه میان را تنگ بستریشهٔ بیداد کند و گردن رشوت شکست
دزد و جاسوس‌ و سخن‌چین ز احتسابش گشت‌ پستجمع و خرج ملک را تنظیم داد آن حق‌پرست
سخت بگرفت اقتدارات پراکنده به دستلیک غافل بود کاو را در پی است آن پیل مست
پیل هندستان بلی دنبال کرد آن شیر راتا به کاشان سرخ کرد از خون او شمشیر را
مادر شه با دگر درباریان شوربختهمره بیگانگان گشتند و کوشیدند سخت
شاه را دادند بیم از انتقال تاج و تختچاه چربک خورد و بنهاد اره بر پای درخت
خواجه‌شدخلوت گزین‌،و‌ آخر به کاشان برد رختشد دل دانشوران اندر فراقش لخت لخت
پس به امر شاه دژخیمی پی اهلاک اورفت و در گرمابهٔ فین ریخت خون پاک او
از پس مرگش در ایران فکر نام و ننگ مردخون او گفتی که نقش عزت از ایران سترد
ماند ایران در شمر همباز کشورهای خردانگلیس و روس از آن‌ ساعت در ایران دست برد
قدرت همسایگان یکسان گلوی ما فشردگشت برپا فتنهٔ ایلات ترک و لر و کرد
مرکزیت رفت و هر سو والی و شهزاده‌ایبرده اقطاعی و مردم را به غارت داده‌ای
ما و ژاپن همسفر بودیم اندر آسیااو سوی مقصد شد و در نیمه‌ره ماندیم ما
ملک آلمان را منظم ساخت بیزمارک از وفاخورد ناپلیون سوم زو شکست اندر وغا
پهنهٔ آمریک شد میدان هر زورآزماهرکسی کرد از برای خود به‌نوعی دست و پا
کار علم و اختراع اندر جهان بالا گرفتغیر ایرانی که در کنج قناعت جا گرفت
جنبش ملی بمرد اندر دل ایرانیانفکر بسط و ارتقاء عسکری رفت از میان
بود ایران امن و دولت خفته اندر پرنیانچون کسی کاو خسبد اندر بیشهٔ شیر ژیان
علم تاریخ و ادب را گشت بازاری عیانهم اصول و حکمت و فقه و معانی و بیان
فقه را بس شافعی و بوحنیفه شد پدیدوز ادب بس جاحظ و بس انوری گردن کشید
خودکرفتم شافعی و بوحنیفه زنده گشتیا سخن چون روزگار انوری ارزنده گشت
چیست حاصل گرنه بیخ فقر و ذلت کنده گشتبخت کشور شد سیه‌ چون ‌رخت لشکر ژنده گشت
شه که در معنی بر شاهان عالم بنده گشتمعنویت نیست در ملکش وگر پاینده گشت
خود تناسب شرط باشد در جهات همسریواین تناسب از میان گم شد به عهد ناصری
گر تناسب را بگیریم از ملوک غزنویناصرالدین شه به مشرق بوده سلطانی قوی
صاحب تدبیر و عزم و رای و طبع مستویجمع در وی جمله آداب و صفات خسروی
کشورش ز امن و رفاه و علم و صنعت محتویدر قضایا کرده از فکر عمومی پیروی
ور قیاس از عهد بیزمارک و گلادستون کنیماز سر انصاف باید مدح را وارون کنیم
این شنیدم کز پس سی سال شاهی گفت شاهکای دریغا از چه رو کردم اتابک را تباه
باد بر زخمش پس از سی سال خو‌رد و کرد آهوز حدیث بی‌وزیر یک گشت خستو بر گناه
یافت کز بیزمارک‌، زی پاریس برد آلمان سپاهو انگلستان از وزیران‌، زد به مرز هند راه
لیک در ایران وزیران قصد جان هم کنندهر به روزی چند سور ملک را ماتم کنند
شد فراهانی تباه و گشت اتابک ناپدیدبر سپهسالار هم از مفسدان آفت رسید
دیر شد هنگام اصلاحات و شد مویش سپیدگشت از درباریان سفله یکسر ناامید
در سیاست چاره‌ای جز روز طی کردن ندیددست از مرو و هرات و خیوه و اترک کشید
محنت نادانی درباریان کردش زبونساخت بهر رفع حاجت جامع دارالفنون
در مسیل مسکنت بغنود و چندی برگذشتسر ز جا برداشت آن‌ساعت که ‌آب از سرگذشت
قسمتی از روزش اندر حاجت کشور گذشتباقی اوقات او در زین و در بستر گذشت
وز پی گردش یکی سوی اروپا برگذشتماندش از پنجاه ساله خسروی این سرگذشت
تا به شه عبدالعظیمش راند دژخیم قضاوز قضا گشت اندر آنجا کشته تیر رضا
مرگش آغاز غمان دورهٔ قاجار شدواز قضا تاریخ مرگش هم «‌غم بسیار» شد
شه مظفر اندکی از ملک برخوردار شدزانکه او هم ز اول شاهنشهی بیمار شد
انقلاب فکری اندر عهد او برکار شدجلسه‌ها ایجاد گشت و فکرها بیدار شد
اختر سعد دموکراسی ز مغرب بردمیدپرتو آن اختر از مغرب سوی مشرق رسید
از فرنگ آمد به ایران طرفه‌های رنگ‌رنگشاه را مجذوب کرد آوازهٔ شهر فرنگ
زی فرنگستان سه کرت شاه ایران راند خنگخواست تا ایران شو‌د همچون فرنگستان قشنگ
زان سبب کرد از اجانب قرض‌هایی بیدرنگشد خریداری از آن زر اندکی توپ و تفنگ
مابقی صرف هوس‌های شه و دربار شدوانهمه وام گران بر دوش ایران بار شد
تلگراف اندر زمان ناصرالدین شد درستپس مظفر شاه گمرک را نمود اصلاح و پست
مردم از بلژیک آورد و به کار انداخت چستبا اتابک داد او کار صدارت را نخست
پس امین‌الدوله را آورد و ز او اصلاح جستلیک با دربار فاسد کی شود کاری درست
باز اتابک آمد و رفت و بتر شد کارهاچون که عین‌الدوله آمد بسته شد بازارها
کر و فری کرد عین‌الدوله اندر کار ملکلیک از آن پیچیده تر شد عقده دشوار ملک
کی به زور هایهو رونق پذیرد کار ملککی شود ادبار ملک اصلاح از دربار ملک
شاه خود بیمار و مانده بی‌دوا بیمار ملکرشوت و تزویر و دزدی رایج بازار ملک
این‌چنین ملکی پریشان مانده دور از قافلهکی شود اصلاح با صوم و صلاه نافله
رفته رفته شد ز عین‌الدوله دل‌ها پرگزنددر مجالس گفتگوها شد برضدش بلند
کرد عین‌الدوله جمعی را ز دانایان به بندچند تن را در کلات و اردبیل اندر فکند
تاجران هم رنجه از لَت خوردن تجار قندزین سبب بازارها شد بسته زین آزار چند
مسجد جامع پر از غوغا و پر هنگامه شدبر در مسجد سپه بر قصد جان عامه شد
سیدی شد کشته وز غوغاییان فریاد خاستمرد و زن از بارگاه شه‌مظفر دادخواست
لیک عین‌الدوله اندرکار خود استاد راستگفت باید کاقتدار پشه را از باد کاست
پادشه گفتش که دربار شهنشه داد جاستمرجع خلقست اگر هفتاد اگر هشتاد پاست
گفت عین‌الدوله با سلطان که الملک عقیمعاقبت رفتند مردم سوی شه عبدالعظیم
سیّد آزاده عبدالّه که بود از بهبهانهمچنین سید محمد عالم بسیاردان
با دگر دانشوران و فاضلان و عالمانجملگی گشتند سوی مسجد جامع روان
گشت در ری انقلابی آشکار اندر زمانهرج و مرج افتاد در بازار و برزن ناگهان
کرد نصرالسلطنه با مردم بازار جنگبر در مسجد به مردم کرد شلیک تفنگ
هیئت روحانیان رفتند از ری سوی قمتا که از این ملک فرمایند هجرت کلهم
صدر اعظم کرد با مردم ز هر سو اشتلملیک گفتش جنبش ملی که‌، هان ای خواجه قم‌!
طبل آزادی کشید آواز چون رویینه خمخلق باز آمد ز شه عبدالعظیم و شهر قم
گشت صادر دستخط شه در اصلاح اموراز قضا «‌عدل مظفر» گشت تاریخ صدور
گشت عین‌الدوله از کار صدارت برکناراز پس او شد مشیرالدوله را آغاز کار
داد بر مشروطه فرمان خسرو والاتبارمنتخب شد مجلس شوری در اول روزگار
یافت قانون اساسی در ولایت انتشارانجمن‌ها گشت برپا در همه شهر و دیار
اندر آن هنگام فرمان یافت شاه دادگرتاج و تخت ملک را بگذاشت از بهر پسر
اینهمه آثار شاهان خسروا، افسانه نیستشاه را شاها، گزیر از سیرت شاهانه نیست
خسروی اندر خور هر مست و هر دیوانه نیستمجلس‌افروزی‌ز شمع‌است آری از پروانه نیست
اینک اینک کدخدایی جز تو در این خانه نیستخانه‌ای چون خانهٔ تو خسروا ویرانه نیست
خیز و از داد و دهش آباد کن این خانه راواندک اندک دور کن از خانه‌ات بیگانه را