گنج

بخش اول - از کیومرث تا سربداران

پاسبانا تا به چند این مستی و خواب گرانپاسبان‌را نیست‌ خواب،‌از خواب‌ سر بردار، هان‌!
گلهٔ خود را نگر بی‌پاسبان و بی‌شبانیک‌طرف گرگ دمان و یک‌طرف شیر ژیان
آن ز چنگ این رباید طعمه‌، این از چنگ آنهریک آلوده به خون این گله چنگ و دهان
پاسبان مست و گله مشغول و دشمن هوشیارکار با یزدان بود کز کف برون رفته است کار
پند بپذیر ای ملک زین پاک گوهر دایگاننیکی از زشتان مجوی و یاری از همسایگان
وانگه از سر دورکن گفتار این بی‌مایگانپایداری چند خواهی جست ازین بی‌پایگان
کشور تو خسروا گنجی است‌، گنجی شایگانترسم این گنج از کفت شاها برآید رایگان
طرفه گنجی در کف آوردی کنون بی‌هیچ رنجچون نبردی رنج‌، شاها کی شناسی قدر گنج
گنجی آمد در کفت بیش از سپهرش فر و جاهصیت قدر و حشمتش بگذشته از ماهی و ماه
خسروان کرده در او از دیدهٔ حسرت نگاهحدش از آنسوی دجله تا بدین سوی هراه
دست اندر دست مانده تاکنون از دیرگاهوندر او زین دیرگه بیگانگان نابرده راه
خسروان در برکشیده این بت دلبند راراست چون مادرکه اندر برکشد فرزند را
شه کیومرث از نخست این گنج را گنجور بودوز سیامک چهر بیداد و ستم مستور بود
هم ز هوشنگش بسی پیرایه و دستور بودهم ز تهمورس دد و دیو فتن مقهور بود
هم ز جم جان رعیت خرم و مسرور بودباری این کشور از اینان سال‌ها معمور بود
لیک گم کردند مردم راه عدل و راستیتا به ملک از «‌بیوراسب‌» آمد بسی ناشاستی
جم در آغاز شهی بگرفت راه و رسم دادلیک در آخر به استبداد و خودرایی فتاد
هم در استبداد شد تا ملک خود بر باد دادآری آری ملک از استبداد خواهد شد به‌باد
زان سپس ضحاک تازی افسر شاهی نهادبر شهنشاه و رعیت دست عدوان برگشاد
الغرض آئین بیداد و زبردستی کرفتزو هزاران سال ایران ذلت و پستی گرفت
چون ز استبداد آنان ملک شد ویران و پستکاوه و دیگر هنرمندان برآوردند دست
بر امیر تازیان آمد در آن غوغا شکستپس فریدون آمد و بر مسند شاهی نشست
بر رخ مردم در عدل و ستم بگشود و بستکشور اندر عهد او از پنجهٔ بیداد رست
باری اندر عدل و داد و نیکوئی کرد آنچه کردمرحبا سلطان‌، زهی خسرو، فری آزادمرد
شاه افریدون به «‌ایرج‌» داد ایرانشهر راکرد بخش «‌تور» ملک ماوراء‌النهر را
«‌سلم‌» را روم و خزر تا بازیابد بهر رالیک پر چین ساختند اینان جبین قهر را
ساختند آماده چون افعی به دندان زهر رادر عزا بنشاندند از مرگ ایرج دهر را
رفت ایرج تاکه دلجوئی کند زان دو لعینمیهمان کردند و اندر خانه کشتندش به کین
زان سپس ایران به چنگ سلم و تور اندر فتادو ایرج والاگهر خاطر نکرد از ملک شاد
پس منوچهر امد و دیهیم شاهی برنهادکینهٔ ایرج کشید از آن دو دیو بدنهاد
از پس او نوذر و زو را رسید آئین ودادلیک خود افراسیاب این ملک را بر باد داد
بی‌خبر کز بیم تیغ کیقباد ناموراندرین کشور نتاند زیست هر بی‌پا و سر
کیقباد آمد، چو بیرون شد ز ملک افراسیابکرد آباد آنچه بود از فتنهٔ ترکان خراب
زان سپس کاوس کی شد ملک را مالک رقابوندر آغاز شهی شد کشور از او کامیاب
لیک‌از آن‌پس کرد از استبداد و نخوت فتح بابهم ز استبداد و نخوت کرد زی گردون شتاب
زان سبب شد بسته در بند شه مازندرانکبر و خودرایی‌، بلی چونین کند با مهتران
سوی ایران شد سپس کیخسرو پیروزبختعدل کرد آغاز و بگرفت آن کیانی تاج و تخت
کرد با سلطان توران کار رزم وکینه سختباز جست از راستی کین پدر زان شوربخت
پس به لهراسب‌ سپرد آن‌ ملک‌ و خود بربست‌ رختو آن ملک چون کِشت‌ در این گلشن از نیکی درخت
رفت و آن دیهیم شاهی بر سر گشتاسب هِشتو آن هم‌ اندر خسروی کرد آنچه کرد از خوب و زشت
درگه گشتاسب شه‌، دین کرد پیدا زردهشتکرد یزدان را جدا از دیو و دوزخ از بهشت
گفت بیداد و دروغ و ریمنی زشت ست، زشتراستی جو در منشت و درگوشت و درکنشت
پارسا مرد آنکه ورزد مهر و داد و یار و کشتراستی و ورزش و دادند درهای بهشت
پنجگه باید نماز آورد پیش اورمزدکرد باید دوری از اهریمن و خونی و دزد
دینش از بلخ و خراسان اندر ایران پرگشادبا زر گشتاسب شاه و نیزهٔ اسفندیاد
شاه توران و سکستان در بداندیشی ستادقافیه گودال شو، بر پای شد جنگ و جهاد
اندرین پیکارها اسفندیار از پا فتادکشته اندر بلخ شد هم زرد هشت پاکزاد
شد نبشته دین او بر پوست‌های گاومیشگشت روشن آتش موبد از آن پاکیزه کیش
باری ازگشتاسب شه وز بهمن و اسفندیاروز دگر شاهان بماند از نیک و بد بس یادگار
وآن کزین شاهان به استبداد و جور انداخت کارچرخ چون دارای بن داراکشید از وی دمار
الغرض کبر و نفاق آمد در این ملک آشکارتا شد از پور فیلیپ این‌ملک‌،‌بی‌مقدار و خوار
زان سپس گشت آشکارا نهضت اشکانیانوز پس آنان برآمد رایت ساسانیان
داستان گوی گرگ باز این‌چنین فرمود یادواین ‌چنین ز استخر و نقش بیستو‌ن مطلب گشاد
کز مهابادی شد ایران سال‌ها بهروز و شادبد نخستینشان دژوسس خسرو با فر و داد
شهر اکباتان به آئینی عجب بنیان نهادخود مهابادی مِدی‌دان سرزمین ماه‌، ماد
آخر آنان سیاکزار است و بعد از آن گروهشاهزادهٔ پارس‌، کورش یافت آن فر و شکوه
داستان کورش و کیخسرو والاگهرسخت نزدیکند از عهد صبی با یکدگر
دخت استیهاژ «‌مندان‌» بود مام آن پسرنیز شاه پارس « کمبیز» است کورش را پدر
از مدی و فارس‌، کورش ساخت هم‌پیمان حشرملک آشوری گرفت و یافت بر بابل ظفر
رفته رفته شد مدی مغلوب و ایران یکسرهزان کورش کشت‌، زیرا داشت از یزدان فره
کورش آئین‌های نیک آورد درکشور پدبدشیوهٔ قانون‌گزاری او به عالم گسترید
جاده‌ها افکند و در فرسنگ‌ها خرسنگ چیدنیز او ایجاد کرد آئین چاپار و برید
در نخستین جنگ چون بی‌نظمی لشگر بدیدنقشهٔ تنظیم و تقسیمات لشگرها کشید
کلده و آشور و لیدی را گرفت اندر نبردمر یهودان را بداد آزادی و خشنودکرد
از پس او پور اوکمبیز شاهنشاه شدسرزمین مصر او را فتح بر دلخواه شد
بعد مرگش مملکت آشفته و گمراه شدنیز اسمردیس غاصب بر گزافه شاه شد
زان میان دارای بن گشتاسب زیب‌گاه شددست شاهان دروغی هر طرف کوتاه شد
پیرو قانون کورش بود و بختش رهنمونیادگارش تخت جمشید است و نقش بیستون
خاتم آن خسروان دارای کدمانوس شدآنکه عهدش در وطن سرمایهٔ افسوس شد
ملک ایران بهرهٔ اسکندر منحوس شدوز پس مرگ سکندر بخش سولوکوس شد
زانطیوخس شام ‌و مصر از آن بطلمیوس شدسند و کابل هم به‌ سرداری دگر مرئوس شد
ملک ایران شد اسیر پنجهٔ یونانیانزان طرف یونان فتاد اندر کف رومانیان
نهضت اشکانیان گشت از خراسان آشکاراشک اول کرد بنیاد آن بنای استوار
نام آنان پهلوی بد، پهلوانیشان شعاریافت خط پهلوی ز آنان رواج اندر دیار
جیش یونان را براندند از وطن زآغاز کاربر سپاه رم ظفر جستند در هر کارزار
آخرینشان اردوان بد کاردشیر بابکانکشتش اندر رزم و بستد مملکت را رایگان
این ره نیز از ستم این ملک را پیراستندروی ایران را چو روی نیکوان آراستند
بر نکوکاری فزودند از تطاول کاشتندتا ابد زین ره به طبع اندر خوش و زیباستند
یافتند آخر هرآنچ از پادشاهی خواستندور از اینان چند تن استمگر و ناشاستند
یافتستند از بدی‌ها کیفر و پاداش خویشکیفر و پاداش یابدگرگ در آزار میش
از پس بابک مر او را بد یکی شاپور پورتاج ملک پارس او را گشت از تایید هور
اردشیر از خطه دارابجرد آورد زورمردم استخر کز شاپور بودندی نفور
تاج راکردند بخش اردشیر از راه دوررزم ناکرده بشد شاپور مسکین روزکور
اردشیر بابکان بنهاد بر سر تاج دادبازوی مردی به دفع تاجداران برگشاد
اردشیر بابکان آمد ز ساسان یادگاربود ساسان از نژاد بهمن اسفندیار
در زمین فارس می گشتند چندین روزگارهمره گردان شده هرجا چراگه خواستار
بابک اندر شیرمردی بود مرد صد سوارجمله اندر پارس مر دین مغان را پاسدار
در حدود فارس شاهی بود نامش جوزهربابک او راکشت و خالی ساخت جا بهر پسر
داستان کارنامه این‌چنین گوید خبرکاردشیر از پشت دارا بود و ساسانش پدر
بود ساسان خود شبان پایک پیروزگرمرزبان اردوان بد پاپک اندر پارس در
بهر ساسان‌دید خوابی خوش سه شب آن تاجو‌رکز برپیلی سپید آراسته جسته مقر
وآذر برزین و آذرخوره و آذرگشسبچون‌‌خور او را روشن و او کرده زانان فال کسب
شاه پاپی سر به‌سر اخترشماران را بخواستخواب‌های خود یکایک گفتشان بی کم وکاست
جملگی گفتند مردی راکه دیدی پادشاستیا ز فرزندانش یک تن پادشاهی را سزاست
زانکه پیل و هرسه آتش دولت و دین و دهاستخواست‌ساسان را به‌بر پاپک وزو پرسید راست
از پس زنهار پاپک‌، گفت با او راستیکاصلم از ساسان بن دارای بن داراستی
شد چو از این راز آگه پاپک فرخ‌نژاددختر خود را بدو پیوست و جاه و مال داد
و اردشیر بابکان از دختر پاپک بزادپاپکش آموزگار آورد و پروردش به داد
شد به‌ زودی اردشیر اندر هنرها اوستادشهرت فرهنگ و هنگش اندر ایران اوفتاد
اردوان پهلوی شاهنشه ایران ز ریسوی پاپک نامه کرد و خواست برنا را ز وی
اردشیر از فارس شد با عدتی زی اردوانجای دادش اردوان در صف رادان و گوان
در شکار و رزم شد همدوش خیل خسرواندر همه‌فرهنگ و هنگ از همگنان‌سر شد جوان
اردوان با خیل بهر صید شد روزی روانهر طرف راندند مردان بهر صید آهوان
از پس گوری شد و افکند تیری اردشیرتیر بگذشت از شکمب گور و آوردش به زیر
تاخت پور اردوان آنجا که بود آن شیرمردگفت ‌هان بر دشت من‌ رفت این هنر وین کار کرد
اردشیرش گفت گرد کذب و رعنائی مگردآن تو و تیر و کمان و آن گور و آن دشت نبرد
اردوان آنجا شد و برتافت زان گفتار سردگفت با فرزند من جوئی ستیز و دار و برد؟
خیز و از ایوان در اصطبل ستوران رخت نهنزد اسبان در خور خود پایگاه و تخت نه
اردشیر از آن سخن پیچید و دم اندر کشیدپیش شاهنشه جز از فرمانبری راهی ندید
سوی‌ بابک نامه‌ای بنوشت و کرد آن غم پدیدبابک او را پندها بنوشت و دادش بس نوید
نوجوان نزد ستوران پایگاهی برگزیدساز رامش کرد و سرخوش بود با جام نبید
اندرین هنگامه ناگه بابک اندر پارس مرداردوان ملک نیای وی به پور خود سپرد
هم درین احوال روزی اردوان پادشادر بر خود داشت مر اخترشماران را بپا
گفت هان بینید راز اختران را برملاآن کسان رفتند و بنشستند در مهمان‌سرا
بود بر ایشان کنیزی ز اردوان فرمانرواپس بسنجیدند راز اختران را بارها
شاه را گفتند اگر از شه گریزد بنده‌ایعاقبت آن بنده گردد خسرو فرخنده‌ای
آن کنیزک را به پنهان بود ره با شیرمردرفت و راز اختران را در بر او فاش کرد
اردشیرش گفت‌ باید جست ‌و رست از رنج و دردشب چو خرگاه سیه زد زیر طاق لاجورد
زین نهادند از بر دو تازی اسب رهنوردهر دو سوی پارس بگرفتند ره بی‌دار و برد
همچو غرمی‌ بخت او اندر پیش پوینده بودپادشاهی را به مردی یافت چون جوینده بود
چه‌رن که‌شد روز، اردوان‌جست‌و کنیزک را ندیدهم درآن ساعت حدیث رفتن آنان شنید
در پی آنان فراوان تاخت لیکن کم رسیدپور او بهمن ز ملک پارس لشکرها کشید
اردشیر آمد به دریا بار و منزل برگزیدجیش پور اردوان زان‌شه شکستی سخت دید
زان سپس با اردوان بنمود حربی بس قویواندر آن میدان فرو شد پادشاه پهلوی
داد عدل و داد داد از آن میان نوشیروانزان بدو گیتی مر او را شاد شد روشنروان
دولت ایران ز عدلش یافت نیروی و توانخلق را آزاد کرد از محنت و ذل و هوان
کس نبودی در زمان عدل او زار و نواندست در زنجیر عدلش داشتی پیر و جوان
هم به‌عهدش فخر کردی حضرت خیرالانامگفت خود زادم به عهد خسرو عادل زمام
زین سخن جان و دل دانا برافروزد همیجور را زین گفته خان و مان فرو سوزد همی
پادشاهی کاین نصیحت را بیندوزد همیدیدهٔ دشمن به تیر عدل بردوزد همی
گفته این‌، تا خسروان را عدل آموزد همیقصهٔ آنکو به چونین شاه کین توزد همی
قصهٔ‌مشت و درفش‌و صحبت‌سنگ‌و سبوستباری ار این پند را خسرو فراگیرد نکوست
زان شهنشاهان به آخر خسرو پرویز بودخسروی هشیار و صاحب‌رای و با تمییز بود
با زبانی نرم‌، او را خنجری خونریز بودکشور اندر عهد او شایسته در هر چیز بود
لیکن او را بدگمانی‌‌های خوف‌آمیز بودوین گمان بد به ملک اندر نفاق‌انگیز بود
لاجرم لشکر بر او شورید و شد شیرویه‌شاهخسرو پرویز شد در بند شیرویه تباه
از پس مرگ شهنشه خسروی معدوم شدخون آن شاهنشه دانا بر ایران شوم شد
فتنه‌ها برپا شد و هر حاکمی محکوم شداه این وکاه آن دارای مرز و بوم شد
عرصهٔ ایوان کسری آشیان بوم شددیرگاهی کشور از امن و امان محروم شد
تا پس از چندی برون شد یزدگرد شهریارهم مر او را بخت بد، با تازیان انداخت کار
خیل عریان عرب غالب نیامد در نبردکاختلافات بزرگان کرد با ما هرچه کرد
هشت بغی زیردستان دردها بر روی دردخاک یاغی شد کجا خون دل پرویز خورد
چهر ملک از قتل آذرمی و پوران کشت زردزین مصائب تیغ هندی چوب شد در دست مرد
لاجرم بر ما شکست آمد ز گشت روزگارشاه شاهان کشته شد در مرو و باطل ماند کار
ایزد احمد را به شوری مرسل و مأمور کردتا به دست‌آویز شوری خصم را مقهور کرد
عدل و شوری بود کان ساحات را معمور کردپور عفان را ستبداد از خلافت دور کرد
و آل سفیان ‌را ز ملک این خو‌دسری‌ مهجور کردوانکه زینان خلق را از نیکوئی مسرور کرد
زادهٔ عبدالعزیز است آنکه از احسان و دادسیرتی دیگر گرفت و شیوه‌ای دیگر نهاد
آل عباس ارچه دیری سید و سلطان بدندلیک تا بودند دست‌آویز این و آن بدند
گه ز طغیان عدوی خانگی حیران بدندگه ز بیم فتنهٔ بیگانه سرگردان بدند
زان میان گر چند تن فرمانده کیهان بدنداز ره عدل و کمال و رادی احسان بدند
ورنه اینان را دمی نگذاشتندی بی‌زیاندیلمان‌، سلجوقیان‌، خوارزمیان‌، چنگیزیان
خود شنیدی ای ملک اخبار هارون‌الرشیدکز کمال و عدل و رادی بوده در گیتی وحید
درگه بخشش نگفتی کاین طریف است آن تلیددر ره جنبش نگفتی کاین قریب است آن بعید
نیز عبدالله مأمون بود در دانش فریدخسروی کردند با روی خوش و بخت سعید
گرچه برآل محمد ظلمشان مستور نیستخلق این دانند و ما را این سخن منظور نیست
ز امر مامون لشکر طاهر سوی بغداد شدبر امین از آن گروه جنگجو بیدادشد
تا تنش در خاک رفت وکشورش بر باد شدگرچه مامون را دل از قتل امین ناشاد شد
لیک خود ملکش ز قید همسری آزاد شدمرو و آن سامان به عهدش خرم و آباد شد
پس سوی بغداد شد وآن ملک ازو زیو‌ر گرفتزان همایون فتح‌، طاهر پیش مامون فر گرفت
زان سپس یک روز مامون روی شادی برگشادنیز در آن بزم طاهر را به خدمت بار داد
چون به طاهر دید، مامون برکشید آه از نهادگوهر اشکش ز درج دیده در دامان فتاد
گفت از طاهر مرا قتل امین آمد بهٔادپس به طاهر داد منشوری ز راه دین و داد
کفت شو سوی خراسان واندر آنجا داد کنوز ره احسان و داد آن ملک را آباد کن
رفت طاهر زی خراسان واندر انجا داد کردوز ره احسان و داد آن ملک را آباد کرد
خاطر آن قوم را از قید رنج آزاد کردملک را خرم چو باغ اندر مه خرداد کرد
پس به خطبه نام مامون را به‌ عمد از یاد کردهم به‌ شب جان داد و مامون آل او را شاد کرد
از خراسان آل طاهر کام‌ها برداشتندکام‌ها برداشتند و نام‌ها بگذاشتند
چون محمد آنکه طاهر را بدی سیم پسرشد قرین عیش وگشت ازکارکشور بی‌خبر
آل زید اندر ری وگرگان برآوردند سرهم خراسان را ستد یعقوب لیث رویگر
پس به پور زید جست آن رویگرزاده ظفرفارس را هم در زمان بستد به نیروی هنر
زان سپس برکشور بغداد دندان کرد تیزلیک جیش معتمد از حیله دادندش گریز
چون شکسته شد از انره منزلی واپس نشستهم در آن منزل ز رنج و درد شد نالان و پست
پس خلیفه کس فرستادش که جای صلح هسترویگر بنهاد تیغ و پاره‌ئی نان پیش دست
گفت کاو برهد ز من گر جان من زین غم نرستورنه زین تیغ افکنم درکشور و ملکش شکست
ور شکست آید به من دیگر نجویم‌ سروریاین من و این نان خشک و آن دکان مسگری
گرچه خود بدرود گیتی گفت با خواری خوارلیک نامش زنده ماند اندر بسیط روزگار
خود سزد، زینان اگر جویند شاهان اعتبارمکرمت آرند پیش و عزم سازند آشکار
کار پاس ملک را بخشند با مردان کارتا به کار آیند اینان روز جنگ و کارزار
چون به لشکر وقت آسایش ملک نیکی نکردروز پیکار از سر سلطان بر آرد خصم‌، گرد
ازپس او عمرولیث آمد برون زی سیستانرفت شیر سیستان در جند شاپور از میان
بر خراسان و عراق و پارس تا مازندرانوآمدش منشور شاهی از خلیفهٔ تازیان
بودش اندر نظم لشکر سیرت نوشیروانبود شاهی بر دل و لشکرکش و بسیاردان
وز سر نخوت از اسمعیل سامانی‌، شکستخو‌رد و، اندر محبس بغداد از جان شست دست
وان امیران خراسان و بزرگان عراقملک را دریافتند از فر عدل و اتفاق
مملکت را آل سامان باز جستند از وفاقوز دهش محمود غازی یافت از شاهان سباق
نیز خود ویران و بی‌بنیان شد از کبر و نفاقدولت مسعود و آن آراسته کاخ و رواق
و آل سلجوق از وفاق و عدل چتر افراختندچون نفاق اندر میان آمد کلاه انداختند
چون سر سامانیان از ماوراء‌النهر خاستهم خراسان و ری وگرگان مر او را گشت راست
گفت‌ یک‌ تن ای ملک سنگ خراج ری جداستهم فزون است از دگر معیارها وین کی رواست
پادشاه دادگر معیار وی را بازخواستبا دگر معیارها سنجید و افزونیش کاست
گفت زین پیش آنچه بگرفتیم افزون از رواجزین سپس آن مایه اندکتر پذیریم از خراج
خود چنین بودند آن شاهان با تاج و کلاهملک را آری ملک باید چنین دارد نگاه
گنج بخشودند و افزودند بر خیل و سپاهملک بگرفتند و بربستند بر بیگانه راه
تا به هنگام محمد، خسرو خوارزم شاهگشت این ملک قدیم از غفلت سلطان تباه
ملک ایران درکف چنگیزیان آمد همیوندرین کشور بسی زینان زیان آمد همی
ملک را چنگیز خود از طالع میمون گرفتکز ره یاسا گرفت و از ره قانون گرفت
در پی اجرای یاسا پیشی از گردون گرفتخون آن را ریخت کو یاسای دیگرگون گرفت
بود حجام طبیعت‌، زان بیامد خون گرفتسیل خون کشتگانش بیشی از جیحون گرفت
بندهٔ یاسای او گشتند شاهان زمنوز در تبریز ملک آراست تا حد پکن
شد چرا خوارزمشاه از وی گریزان، ای دریغبا چنان لشکر که بودش زیر فرمان‌، ای دریغ
ماند بی‌سردار از این معنی خراسان‌، ای دریغزان قبل جان‌های شیرین گشت قربان‌، ای دریغ
ای دریغ آن ‌ملک همچون باغ رضوان‌، ای دریغکانچنان شد درکف کفار ویران‌، ای دریغ
سال ششصد خو‌یشتن را از اجانب پاس داشتلیک‌ در شش‌ماه‌،‌ششصدساله‌جاه‌ازکف گذاشت
شد سپس اوکتای قاآن مملکت را پیشبربود سلطانی کریم و پادشاهی دادگر
صیت عدل و جود او شد در همه کیتی سمردر جهانداری و شاهی داشت آیین دگر
کرد آباد آنچه ویران کرد پیش از او پدرزان پدر نشگفت اگر آید چنین فرخ‌پسر
زانکه‌خودسیم‌ و زر از سنگ‌است‌لعل‌ و در زخاکقدرت یزدان پاک است این‌، زهی یزدان پاک
تا گهی کاین ملک در چنگ هلاکوخان فتاداز مغولان رخنه‌ها در کشور ایران فتاد
نیز از او مستعصم اندر پنجهٔ خذلان فتادملک اسمعیلیان در عهدش از بنیان فتاد
جای بومان بود تا در پنجهٔ غازان فتادزین ملک آسایشی درکشور ویران فتاد
در دل چنگیزیان زان پس پدید آمد نفاقتا ز کفشان شد برون شیراز و کرمان و عراق
سرور احرار ایرانند، آل سربدارکز فشار ظلم آشفتند اندر سبزوار
شهر نیشابور بگرفتند و بس شهر و دیاروز دهاقین لشکری کردند بیرون از شمار
بعد طغاتیمور چنگیزی به گرگان شهریارو آخرین خرس مغول او بود در این مرغزار
سربداران بر سرش در خاک گرگان ریختندهمچو شیر شرزه خونش را به خاک‌ آمیختند