اینک منظومهٔ سی روزهٔ آذر پاد مارسپندان
بود ماه سی روزتا بنگریبه هر روز کاری بجای آوری
سزد گر به «هرمزد» باشی خُرمخوری می به آیین جمشید جم
به «بهمن» کنی جامهها نوبرشتپرستش کنی روز «اردیبهشت»
به «شهریور» اندر شوی شادخوارکنی در «سپندارمذ» کشت کار
به «خورداد» جوی نوین کن روانبه «مرداد» بیخ نو اندر نشان
به «دیبآذر» اندر سر و تن بشویبپیرای ناخن، بیارای موی
به «آذر» مپز نان که دارد گناهبدین روز نیکست رفتن به راه
به «آبان» بپرهیز از آب ای جوانمیالای و مازار آب روان
به «خور روز» کودک به استاد دهکه گردد دبیری خردمند و به
بخور باده با دوستان، روز «ماه»ز ماه خدای آمد کار خواه
بفرمای برکودکان روز «تیر»نبرد و سواری و پرتاب تیر
به « گوش» اندرون گاوساله به مرزببند و بیاموز برگاو، ورز
بپیرای ناخن چو شد «دیبمهر»سر و تن بشوی و بیارای چهر
جدا کن ز شاخ رز انگوررابچرخشت افکن می سور را
اگر مستمندی زکس «مهر» روزشو اندر بر مهر گیتی فروز
فشان اشک و زو دادخواهی نمایکه داد تو گیرد ز دشمن خدای
بهروز «سروش»ازخجسته سروشروان را و تن را توان خواه و توش
از او خواه آزادی کام خویشوزو جوی آیفت فرجام خویش
به «رشن» اندرون کار سنگین بنهروان را ز یاد خدا توشه ده
مخور هیچ سوگند در «فرودین»که زشتست ویژه به روزی چنین
ستای اندربن روز فروهر راکه فرورد از او یافت این بهر را
نیایش کن امروز بر فروهرکه پاکان شوند از تو خشنودتر
پی خانه افکن به «بهرام» روزسوی رزم شو گر تویی رزمتوز
که پیروز بازآیی از کارزارهمت کاخ و ایوان بود پایدار
زن ار برد خواهی، ببر روز «رام»که رامش خوشست اندرین روز و کام
وگر باشدت کار با داوراندرین روز رو تا شوی کامران
سزد روز «باد» ار درنگی شوینپیوندی امروز کار از نوی
چو روز نیایش بود «دیبدین»سر وتن بشو، ناخن و مو بچین
زن نو ببر جامهٔ نو بپوشدل از یاد یزدان پر و لب خموش
بود روز «دین» مرگ خرفسترانبکش هرچه خرفسترست اندر آن
که خرفستران یار اهریمنانددد و دام و با مردمان دشمناند
به بازار شو روز «ارد» ای پسرنوا نو بخر چیز و با خانه بر
در «اشتاد» روز اسب و گاو و ستوربه گشن افگنی مایه گیرند و زور
ره دورگیر «آسمان» روز، پیشکه بازآیی آسان سوی خان خویش
گرت خوردن دارو افتد بسربه «زمیاد» روز ایچ دارو مخور
زن تازه در «ماراسفند» گیرکه فرزند نیک آید و تیزویر
درین روز جامه بیفزای بربدوز و بپوش و بیارای بر
«انیران» بود نیک زن خواستنهمان ناخن و موی پیراستن
زنی کاندربن روز گیری به برشود کودکش در جهان نامور
انوشه روان باد آذرپاد مارسپندان، که این اندرز کرد و نیز این فرمان داد.
انوشه روان باد آن مرد رادکه این گفتها گفت و این پند داد
پایان