خطابهٔ دوم
پادشها قصهٔ پاکان شنو!شمهای از حال نیاکان شنو
جمله نیاکان تو ایرانیاندجز پسر بهمن و دارا نیند
از عقب دولت سامانیانآن شرف گوهر ساسانیان
سال هزار است کز ایران زمینپادشهی برننشسته به زین
جز ملک زندکه خون کیانبود بهشریان و عروقش روان
پادشهان یکسره ترکان بدندجمله شبان گله، گرگان بدند
هستی ما یکسره پامال شددستخوش رهزن و رمّال شد
اجنبیانی همه اهل چپوفرقهٔ بردار و بدزد و بدو
تازی وترک و مغول و ترکمانجمله بریدند از ایران امان
نای ببستند به مرغ سحربال شکستند ز طاوس نر
گشت گل تازهٔ این باغ و راغپی سپر اشتر و اسب و الاغ
خامه قلم گشت و دفاتر بسوختخشک و ت روباطن و ظاهر بسوخت
بعد عرب هم نشد این ملک شادرسته شد از چاله و در چه فتاد
شدعربو،ترکبهجایش نشستمست بیامد، کت دیوانهبست
بستعربدستعجمرا به پشتهرچه توانست از آن قوم کشت
پس مغول آمد کَتشان بسته دیدتیغ کشید و سر ایشان برید
اسلحه از فارس، عرب کرد دوربعد مغول آمد و کشتش به زور
شد وطن کورس مالک رقابپیسپر دودهٔ افراسیاب
ظلم مغول قابل گفتار نیستشرح وی البته سزاوار نیست
بود مغول جانوری بیبدیلپیش مغول بود عرب جبرئیل
باز عرب رحم و مواسات داشتدوستی و مهر و مواخات داشت
گرچه عرب زد چو حرامی به ماداد یکی دین گرامی به ما
گرچه ز جور جلفا سوختیمز آل علی معرفت آموختیم
الغرض ای شاه عجم، ملک جمرفت وفنا گشت زبان عجم
نصف زبان را عرب از بین بردنیم دگر لهجه به ترکان سپرد
هر که زبان داشت به مانند شمعسوخت تنش زآتش دل پیش جمع
زندی و سغدی همه بر باد رفتپهلوی و آذری از یاد رفت
رفته بد از بین کلام دریگر نگشودند در شاعری
پادشهانی به خراسان بدندک زگهر فَرّخ ساسان بدند
اهل سخن را، صله پرداختنددفتر از اشعار دری ساختند
آنچه اثر مانده ازیشان به جاشاهد صدقی است برین مدعا
از پس ایشان ملکان دگرجایزه دادند به اهل هنر
ربع زبان ماند از آنان به جایورنه نماندی اثری زان بجای
یافت ز فردوسی شهنامه گویشاعری و شعر و زبان آبروی
شهرت آن پادشهان از زمینرفت از این کار به چرخ برین
نام نکوشان به جهان دیر زیستخوبتر از نام نکو هیچ نیست
از پس آن، دوره به ترکان رسیدنوبت این گله به گرگان رسید
ترکی شد رسم به عهد تترعصر ملوک صفوی زان بتر
پهلوی اندر همدان و جبالآذری اندر قطعات شمال
رفت درین دوره به کلی ز یادنصف زبان پاک ز کار اوفتاد
عصر پسین نیز سخن مرده بودکِرم بلا بیخ سخن خورده بود
شعر شده مایهٔ رزق کسانمدح و هجا کاسبی مفلسان
بیخردانی ز حقایق به دورپیکرشان از ادبیات عور
شعر تراشیده ز مدح و هجابیاثر و ناسره و نابجا
روح ادب خستهٔ اخلاقشاندست سخن بسته شلتاقشان
من به سخن زمزمه برداشتمپرده ز کار همه برداشتم
شعر دری گشت ز من نامجوییافت ز نو شاعر و شعر آبروی
نظم من آوازه به کشور فکندنثر من آیین کهن برفکند
درس نوینی به وطن دادهامدرس نو این است که من دادهام