شمارهٔ ۷ - در هجو روزنامهٔ اصفهان و نامهٔ ناهید
گو، ز من باد سحرگه به صفاهانی زشتکه کیی تو که به رخ بستهای از حیله نقاب
غیرت از جنس تو برخیزد اگر برخیزدسنبل از شوره، می از سرکه و ماهی ز سراب
تیر در چشم تو چونان که به چشم تو مژهتیز بر ریش تو چونان که به ریش تو گلاب
پنجهات باد قلم تا که به دست تو قلمدر پیت باد بلا تا که به پیش تو کتاب
کشور از جنس کثیف تو چو جنس تو کثیفوطن از فکر خراب تو چو فکر تو خراب
خبث، پنهان به ضمیر تو چو آتش به حجرفحش، پیدا ز کلام تو چو باران ز سحاب
تو و ناهید پدر سوخته چون عود و سلیمنر و ماده بهم افتاده چو در کوی کلاب
نامهٔ تو ببرت چون ببر مرده کفنخامهٔ او به کفش چون به کف قحبه خضاب
تو هجا گویی و ناهید ز تو نقل کندنیک بنگر به چه ماند عمل آن دو جناب
چون یکی خر که بره پشگلکی اندازدپس جعل نقل کند پشگل او را به شتاب
تو چو بوجهلی وناهید چو حمال حطبای سر و گردنتان درخور شمشیر و طناب
ای سیه نامهٔ ناهید و طرفدار ...آلت آلت بدخواه وطن در هر باب
ورق سرخ و سیاه تو بود کهنهٔ حیضیا رخ فاحشهٔ پیرکه مالد سرخاب
شغل کناسی و قصابی با هم نسزدای اجانب را کناس و وطن را قصاب
زر ز «هاوارد» بگیری و دهی فحش به خلقزیر آوار بمانی تو و یا لیت تراب
ز انگلستان مستان پول و ضیا را مستایگول «نرمان» مخور و سوی خیانت مشتاب
زان که او خاک وطن را به اجانب دادستبگرفته زر و امروز بترسد ز حساب
بهر مشروطه یکی ... تراشیده ز سنگمالشش داده و شق کرده به دست اصحاب
باش تا روز به شب نامده آن...تا حجامتگه تو بر درد از یک شپشاب
قدر مشروطه ندانستی و غافل که خدایکافر نعمت را وعده نمودست عذاب
بر شکن شاخهٔ آزادی و چون گاو بخوربر فکن ریشهٔ مشروطه و چون خرس بخواب
میشود زور ز شومی ضیا روز تو شبمیشود زود ز بیداد رضا قلب تو آب