شمارهٔ ۱۸۵ - بهار شیروانی
به شهر شروان بُد شاعری بهار بنامکه شهره بود به مطبوعی و سخندانی
از آن سخنور جز اندکی ندانم شعرهم آنچه دانم دانند عالی و دانی
به شعر خویش هماکنون مفاخرت نکنمکه فخر بر هنر خود بود ز نادانی
به دیو مردم نادان همی نبندم دلکزین گروه نبینم به جز گران جانی
ولی از اینان یکتن شدست خصمی منبه رای ابلیسی و به خوی شیطانی
همی چه گوید گوید کزان بهار توراستز شعر دفتری انباشته به پنهانی
چه بازگویم با ابلهی چنین که ز جهلنکو نداند شروانی از خراسانی
چه رنجه دارم تن در ستیز آن که بودبه ... خوردنش آسایش و تنآسانی
دریغ باشد پرداختن به چونین دیومرا که هست به ملک سخن سلیمانی
ایا فسانه به جهل و دریده ک.. و کفلچنان که سلمان در پاکی و مسلمانی
به ک.. خویش فرو بر سطبر ک.. بهارسپس بسنج کهطوسیاستیاکه شروانی