شمارهٔ ۱۷۳ - سنجر و امیر معزی
شنیدهای تو که سنجر به عمد یا به خطابزد به سینه سر خیل شاعران تیری
بلی معزی کش بود در جگر پیکاننبست لب ز ثنا گرچه بود دلگیری
نماند شاعر از آن زخم تا به سال دگرولی بماند به سنجر بزرگ تشویری
**
زمانه نیز مرا زد به سینه چندین تیرکه نیست بهر علاجش به دست تدبیری
زمانه گویم و اهل زمانه را خواهمزمانه را نبود قدرتی وتاثیری
..............................................................
گذشت عهد جوانیم زیرپنجهٔ شاهچو زیر پنجهٔ شیری ضعیف نخجیری
..............................................................
بجای آنکه نهد زخم کهنه را مرهمز زخمهای نو انگیخت خشم و تکدیری
به بینوایی و حرمان من نشد خرسندولیک نوع ستمهاش یافت توفیری
ز درد و رنج کمان شد قدم بسان کسیکه بسته آرزوی خوبش بر پر تیری
گماشت بر من و بر عرض من سفیهی چندازین دروغزنی، فاسقی، زبونگیری
نبشته این پی رسواییم مقالاتیکشیده آن پی بدنامیم تصاویری
گرفته سیم و زر از... و کرده هجو بهارهجای گندهتر از گندنایی و سیری
علو قدر مرا اینت برترین برهانکه... راست ز من وحشتی و تشویری
..............................................................
اگرچه زخم زبان مولم است، لیک خوشماز آنکه نیست درین ترهات تاثیری
مرا که دامان از آفتاب پاکتر استسیاه رو نکند تهمتی و تکفیری
کسی که شصت بهارش گذشت کج نکندرهش، نه سردی مهری نه گرمی تیری
ز عهد باز نگردم ز خوف دشنامیز گفته دست نشویم به سوء تعبیری
به ترک دوست نگویم به هیچ تهدیدیبه راه غیر نپویم به هیچ تحذیری
به پیشگاه جلال خدا معاذاللهنکردهام گنهی کآوردم معاذیری
نه زبن حسودان در آرزوی تحسینینه زین عوانان در انتظار تقدیری
بهرغم سنت دیرین و راه و رسم مهاننداشت..... حرمت چو من پیری
.. ... .. ... ...... .. .. ...... ................................
هر آنچه پند بدادم نداشت آثاریهرآنچه موعظه کردم نکرد تاثیری
بسی حقایق گفتم، ولیک در بر...نبود یکسره جز حیلتی و تزویری
نهراست گفت و نه گفتار بنده داشت بهراستجز آن که شد تلف از عمر ما مقادیری
به ماه بهمن گفتم یکی قصیده که بودز راه و رسم بزرگی، بزرگ تصویری
گر آن سخنها بر سنگ خاره گشتی نقششدی ز سنگ عیان پاسخی و تقریری
گمانم آن که برنجید نیز از آن سخنانچو بود منتظر مدحتی ز نحریری
یکی نگفت بهار است شهره در فن خویشچنان که هست بهرکشوری مشاهیری