شمارهٔ ۱۶۳ - قطعهٔ کابوسیه
عدل کن عدل که گفتند حکیمان جهانمملکت بیمدد عدل نماند بر جای
پادشاهان جهان را سه فضیلت یار استیا یکی زین سه بودشان به عمل راهنمای
اول آن پادشهی پاکدلی دادگریدینپژوهی که بههرکار بترسد ز خدای
یاکریمی که بیندیشد از آوازهٔ زشتبر اسان شرف و فضل شود ملکآرای
یا خردمندی صاحبنظری کاندر وقتبنگرد عاقبت کار به تدبیر و به رای
وآنتبه کارکهشد زین سه فضیلت محرومنره دیویست هوسناک و ددی مردمخای
نز خدا خوفی و نه بیم زوال شرفینه چراغ خردی بر سر ره کرده بپای
مختصرعقل غریزیش هم ازنشأهٔ عجبرفته وجهل مرکب شده ازسرتا پای
بیوفا، خامطمع، مالربا، تنگنظرترشرو، زشتادا، تلخسخن، هرزهدرای
در حیاتش همه نفربن رسد ازپیر و جوانوز پس مرگش لعنت بود از شاه و گدای
نه کسش گوید در چنبر ازین باد مبندنه کسش کوبد در هاون از این آب مسای
همچو سنگیاست گران گشتهفرود از برکوهمیدود نعرهزنان تا که بیفتد از پای
هرچه پیش آیدش آزرده و نابودکندنه توان داشتش از ره، نه توان گفت بپای
کشوری را که به نکبت فتد از طالع شومزین یکی غول برو افتد و بفشارد نای
همچو آنخفته که کابوس بر او چیره شودماندش بسته زبان از شغب و وایا وای